خشم جمعی در جامعه ایران
نگاهی روانشناختی به ریشهها، پیامدها و آیندهی خشم انباشتهشده در بستر سوگ، خشونت و فقدانهای جمعی
خشم این روزهای جامعه ایران را نمیتوان یک واکنش هیجانی گذرا، یک انفجار عاطفی لحظهای یا پاسخی کوتاهمدت به یک بحران خاص دانست. آنچه امروز در لایههای پنهان و آشکار جامعه جریان دارد، «خشم انباشته» است؛ خشمی که در بستر سالها تجربهی زیستن در ناامنی، بیثباتی، فشار اقتصادی، بحرانهای سیاسی، خشونت ساختاری، فقدانهای مکرر و سوگهای ناتمام شکل گرفته و بهتدریج به بخشی از روان جمعی جامعه تبدیل شده است.
این خشم دیگر فقط در خیابانها، اعتراضات یا فضاهای عمومی دیده نمیشود؛ بلکه در روابط خانوادگی، در ارتباطات بینفردی، در زبان روزمره، در رانندگی، در شبکههای اجتماعی، در سکوت خانهها و حتی در نحوه نگاه افراد به آینده نیز حضور دارد. خشم به یک «فضای هیجانی غالب» بدل شده است؛ فضایی که در آن، جامعه بهطور مزمن در حالت تنش روانی زندگی میکند.
وقایع اخیر، کشتهشدن انسانها، داغدار شدن خانوادهها، از دست رفتن امنیت روانی، و تجربهی خشونتهای عریان، این خشم را از سطح هیجان فردی به سطح «تجربهی روانی جمعی» ارتقا داده است. جامعهای که سوگواریاش ناتمام مانده، روایتهایش شنیده نشده، رنجهایش به رسمیت شناخته نشده و فقدانهایش مجال پردازش پیدا نکردهاند، ناگزیر خشم را بهعنوان زبان اصلی بیان هیجانهای سرکوبشده انتخاب میکند.
از منظر روانشناسی اجتماعی، چنین خشمی نه نشانهی «پرخاشگری ذاتی مردم» است و نه محصول یک دورهی خاص؛ بلکه پاسخی طبیعی به تجربهی مداوم بیعدالتی، نادیدهگرفتهشدن، ناامنی و فقدان معناست. خشم در این معنا، نه فقط یک هیجان، بلکه یک پیام است: پیام روان جمعی که فریاد میزند «رنج دیدهایم، دیده نشدهایم، شنیده نشدهایم و بیپناه ماندهایم».
دراین مقاله با نگاهی روانشناختی، انسانی و غیرقضاوتگر، به ریشهها، سازوکارها، پیامدها و آیندهی خشم جمعی در جامعه ایران میپردازیم؛ خشمی که درهمتنیده با سوگ، اندوه، ناامیدی، ترس و فرسودگی روانی است و اگر درک نشود، میتواند به چرخهای مخرب در روان فردی و اجتماعی تبدیل شود.
خشم جمعی چیست؟
از هیجان فردی تا پدیدهی روانی اجتماعی
در روانشناسی، خشم یک هیجان بنیادین انسانی است؛ هیجانی طبیعی که در واکنش به تهدید، بیعدالتی، ناکامی، تحقیر یا از دست دادن شکل میگیرد. اما «خشم جمعی» زمانی شکل میگیرد که این هیجان از سطح تجربهی فردی فراتر میرود و به یک تجربهی مشترک اجتماعی تبدیل میشود.
در خشم جمعی:
- افراد احساس میکنند تنها نیستند.
- تجربهی خشم به «هویت جمعی» پیوند میخورد.
- خشم تبدیل به بخشی از روایت مشترک جامعه میشود.
- احساسات فردی در روان جمعی ادغام میشوند.
در چنین وضعیتی، خشم دیگر فقط واکنش به یک رویداد نیست؛ بلکه تبدیل به یک «حالت روانی پایدار» میشود. جامعه وارد وضعیت تنش مزمن میگردد؛ حالتی که در آن سیستم عصبی جمعی دائماً در وضعیت آمادهباش، تهدید و دفاع قرار دارد.
این وضعیت شبیه به تجربهی «استرس مزمن» در روان فردی است، با این تفاوت که اینبار کل جامعه درگیر آن است. جامعهای که در چنین شرایطی زندگی میکند، بهتدریج دچار فرسایش هیجانی، بیحسی عاطفی، پرخاشگری پنهان و بیاعتمادی ساختاری میشود.

ریشههای روانی خشم سرکوبشده در جامعه ایران
۱. ناکامی مزمن و شکست انتظارات
یکی از بنیادیترین ریشههای خشم جمعی، ناکامی مزمن است. زمانی که افراد بارها و بارها تجربه میکنند که:
- تلاشهایشان بینتیجه میماند
- صداهایشان شنیده نمیشود
- خواستههایشان نادیده گرفته میشود
- تغییر معناداری رخ نمیدهد
روان انسان وارد چرخهی «ناکامی مزمن» میشود. این ناکامی بهتدریج از امید به خشم، و از خشم به فرسودگی روانی تبدیل میشود.
۲. تجربهی خشونت و ناامنی روانی
خشونت، صرفاً فیزیکی نیست. خشونت روانی، نمادین، ساختاری و اجتماعی، تأثیر عمیقتری بر روان جمعی دارد. مشاهدهی مرگ، سرکوب، تحقیر، حذف و بیعدالتی، امنیت روانی جامعه را از بین میبرد.
وقتی جامعه احساس امنیت روانی نداشته باشد:
- سیستم عصبی در وضعیت بقا قرار میگیرد
- تفکر جای خود را به واکنش میدهد
- گفتوگو جای خود را به تقابل میدهد
- هیجان جای معنا را میگیرد
۳. سوگهای ناتمام و فقدانهای بیپردازش
یکی از عمیقترین ریشههای خشم جمعی، «سوگهای حلنشده» است. خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادهاند اما فرصت سوگواری امن، آزاد و سالم نداشتهاند. جامعهای که داغ دیده اما مجال سوگواری جمعی نداشته است.
- در روانشناسی، سوگی که بیان نشود، به خشم تبدیل میشود.
- سوگی که دیده نشود، به پرخاشگری بدل میشود.
- سوگی که پردازش نشود، به بیحسی عاطفی میانجامد.
ادغام خشم و سوگ: چرخهی پیچیدهی روانی
خشم و سوگ، دو هیجان جدا نیستند؛ بلکه اغلب در هم تنیدهاند. وقتی فرد یا جامعه فرصت سوگواری ندارد، خشم جای آن را میگیرد. این همان «سوگ پیچیده» است؛ سوگی که:
- مزمن میشود
- حل نمیشود
- به اشکال مخرب بروز میکند
- نسلبهنسل منتقل میشود
در چنین شرایطی، جامعه نه در حال زندگی است و نه در حال سوگواری؛ بلکه در وضعیت تعلیق روانی قرار میگیرد. وضعیتی بین خشم، اندوه، بیحسی و ناامیدی.
پیامدهای روانشناختی خشم جمعی
۱. فرسودگی روانی جمعی
جامعه دچار خستگی عاطفی میشود. افراد احساس میکنند توان همدلی، تحمل، صبر و همراهیشان کاهش یافته است.
۲. تخریب روابط انسانی
خشم انباشتهشده وارد روابط خانوادگی میشود:
- افزایش تعارضها
- کاهش تحمل هیجانی
- پرخاشگری کلامی
- بیحوصلگی والدین
- گسست عاطفی در خانوادهها
۳. آسیب به کودکان و نوجوانان
کودکان در محیطهای پرتنش:
- اضطرابیتر میشوند
- الگوهای پرخاشگری را درونی میکنند
- امنیت روانیشان آسیب میبیند
- اعتماد بنیادیشان به جهان تضعیف میشود
۴. تضعیف سرمایه اجتماعی
بیاعتمادی، انزوا، فردگرایی افراطی و فروپاشی پیوندهای اجتماعی از پیامدهای مستقیم خشم مزمن است.

انتقال نسلی خشم: زخمی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود
خشم حلنشده منتقل میشود. نه از طریق ژن، بلکه از طریق:
- الگوهای تربیتی
- سبک ارتباطی والدین
- فضای عاطفی خانه
- روایتهای خانوادگی
- حافظهی جمعی
خشم حلنشده، مانند زخمی است که اگر درمان نشود، بهجای التیام، به شکلهای تازهای بازتولید میشود و از نسلی به نسل دیگر انتقال مییابد. این انتقال نه از مسیر ژنتیک، بلکه از مسیر روابط، زبان، الگوهای رفتاری، فضای عاطفی خانواده و حافظهی روانی جمعی صورت میگیرد. کودکانی که در خانوادهها و جامعهای بزرگ میشوند که خشم، اندوه، ترس و ناامنی در آن مزمن است، حتی بدون درک شناختی از ریشههای این احساسات، آن را در سطح ناخودآگاه روان خود جذب میکنند.
در چنین فضایی، کودک قبل از آنکه معنا را بفهمد، «هیجان» را تجربه میکند. او فضای خانه را احساس میکند، لحن صداها را درک میکند، تنش میان والدین را حس میکند، اضطراب را از بدنها میگیرد و خشم فروخورده را در سکوتها میشنود. این هیجانها بهتدریج به بخشی از ساختار روانی او تبدیل میشوند. یعنی کودک یاد نمیگیرد که جهان امن است؛ یاد میگیرد که جهان ناپایدار، تهدیدآمیز و غیرقابلاعتماد است. این تجربهی بنیادین، پایهی شکلگیری شخصیت، روابط آینده و تصویر ذهنی او از زندگی میشود.
خشم انتقالیافته معمولاً به شکل مستقیم آموزش داده نمیشود، بلکه از طریق الگوها منتقل میشود:
- از طریق والدینی که تحمل هیجانی پایینی دارند،
- از طریق روابطی که پر از تعارض حلنشدهاند،
- از طریق بیحوصلگیها، انفجارهای عصبی، بیثباتی عاطفی، یا حتی بیحسی هیجانی.
گاهی این خشم بهصورت پرخاشگری آشکار منتقل میشود، و گاهی بهشکلهای پنهانتر و پیچیدهتر: مثل اضطراب مزمن، بدبینی به جهان، ناتوانی در اعتماد، ناتوانی در صمیمیت، احساس ناامنی دائمی، یا بیمعنایی زندگی. به این ترتیب، نسل جدید حامل هیجانهایی میشود که ریشهی آنها در تجربههای زیستهی خودش نیست، بلکه در رنجهای حلنشدهی نسل قبل قرار دارد.
در سطح روانشناسی عمیقتر، این پدیده به شکلگیری چیزی شبیه به «حافظهی هیجانی جمعی» منجر میشود؛ حافظهای که در آن، جامعه نه فقط وقایع، بلکه احساسات حلنشدهی خود را ذخیره میکند. این حافظه، به شکل روایتها، ترسها، بدبینیها، الگوهای رفتاری و نگرش به آینده بازتولید میشود. نسلها ممکن است ندانند دقیقاً چه اتفاقی افتاده، اما بار هیجانی آن اتفاقات را با خود حمل میکنند.
به همین دلیل است که خشم نسلی اغلب بدون محرکهای متناسب بروز میکند؛ یعنی واکنشهای هیجانی بزرگ به محرکهای کوچک. این پدیده نتیجهی «انباشت هیجانی تاریخی» است، نه صرفاً واکنش به لحظهی اکنون. در چنین شرایطی، جامعه با نسلی روبهرو میشود که سطح تحمل هیجانی پایینی دارد، زود تحریک میشود، زود فرسوده میشود و زود وارد چرخهی خشم، ناامیدی و بیحسی میگردد.
اگر این چرخه متوقف نشود، خشم از یک هیجان انسانی به یک الگوی روانی پایدار تبدیل میشود؛ الگویی که روابط را تخریب میکند، خانوادهها را فرسوده میسازد، اعتماد اجتماعی را نابود میکند و احساس امنیت روانی را از نسلهای آینده میگیرد. در این وضعیت، جامعه وارد چرخهای خودتقویتشونده میشود: خشم، خشم میزاید؛ رنج، رنج تولید میکند؛ و زخم، زخم میسازد.
تنها راه توقف این انتقال، آگاهی، پردازش، سوگواری، گفتوگو و ترمیم روانی است. خشم زمانی از چرخهی انتقال نسلی خارج میشود که دیده شود، فهمیده شود، معنا پیدا کند و در مسیر سالم تخلیه و پردازش قرار گیرد. جامعهای که بتواند دربارهی رنجهایش حرف بزند، سوگواری کند، روایت بسازد و هیجانهایش را به رسمیت بشناسد، میتواند از انتقال بیننسلی خشم و تروما جلوگیری کند.
در غیر این صورت، خشم به میراثی نانوشته تبدیل میشود؛ میراثی که نه بهعنوان خاطره، بلکه بهعنوان «حالت روانی» از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود، حالتی که آینده را قبل از ساختهشدن، زخمی میکند.

آیندهی خشم جمعی: دو مسیر ممکن برای روان جامعه
خشم جمعی، برخلاف تصور رایج، سرنوشتی از پیش تعیینشده ندارد. خشم یک هیجان است؛ و هر هیجان میتواند به دو مسیر متفاوت هدایت شود: یا به سمت تخریب، یا به سمت آگاهی. آنچه مسیر آیندهی خشم جمعی را تعیین میکند، نه خود خشم، بلکه نحوهی مواجههی جامعه با آن است؛ اینکه آیا این خشم فهمیده میشود یا سرکوب، معنا پیدا میکند یا انکار، پردازش میشود یا فروخورده میماند.
در سطح روانشناختی، خشم انرژی است. انرژیای که اگر مسیر سالم نداشته باشد، به ویرانی تبدیل میشود، و اگر مسیر سالم پیدا کند، به نیروی تغییر بدل میگردد. آیندهی روان جامعه، وابسته به این انتخاب ناآگاهانهی جمعی است.
مسیر اول: تداوم فرسایش روانی و فروپاشی تدریجی
در این مسیر، خشم جمعی همچنان سرکوب میشود، نادیده گرفته میشود یا صرفاً بهصورت مقطعی تخلیه میگردد، بدون آنکه فهم، پردازش و معنا پیدا کند. جامعه وارد چرخهای میشود که در آن:
- خشم مزمنتر میشود
- تحمل هیجانی کاهش مییابد
- پرخاشگری عادیسازی میشود
- بیحسی عاطفی گسترش مییابد
- روابط انسانی فرسوده میشود
- اعتماد اجتماعی فرو میریزد
و جامعه دچار نوعی «بیتفاوتی دردناک» میشود.
در این وضعیت، خشم دیگر حتی به شکل انفجاری هم بروز نمیکند، بلکه به صورت فرسایش خاموش عمل میکند، فرسایش امید، فرسایش معنا، فرسایش همدلی، فرسایش انگیزهی زیستن جمعی...
افراد یاد میگیرند کمتر احساس کنند تا کمتر درد بکشند. اما بیحسی، درمان نیست؛ بیحسی، نوعی مرگ تدریجی روانی است. جامعهای که به این مرحله برسد، نه جامعهای خشمگین، بلکه جامعهای خسته، تهی و فرسوده است. در چنین فضایی، خشونت ممکن است خاموش شود، اما ترمیم هم رخ نمیدهد؛ فقط نوع آسیب تغییر شکل میدهد.
در این مسیر، نسلهای بعدی در فضایی رشد میکنند که:
- امید ضعیف است
- آینده مبهم است
- اعتماد شکننده است
- معنا تهی شده
- و رابطهها ناپایدارند
این همان مسیری است که به فروپاشی روانی آرام جامعه میانجامد؛ فروپاشیای که بیصدا، تدریجی و عمیق است.
مسیر دوم: تبدیل خشم به آگاهی، معنا و ترمیم روان جمعی
اما مسیر دیگری نیز ممکن است؛ مسیری که در آن خشم نه سرکوب میشود و نه رها، بلکه فهمیده، پردازش و معناگذاری میشود. در این مسیر، جامعه یاد میگیرد خشم را بهعنوان یک پیام روانی جدی بگیرد، نه بهعنوان تهدید.
در این حالت:
- خشم به زبان گفتوگو تبدیل میشود
- رنج به روایت تبدیل میشود
- سوگ مجال بیان پیدا میکند
- هیجان به معنا پیوند میخورد
و جامعه وارد فرآیند ترمیم روانی میشود.
در این مسیر، جامعه به جای واکنش، وارد فرآیند «آگاهی هیجانی» میشود؛ یعنی میفهمد:
- چرا من خشمگینم؟
- چه چیزی را از دست دادهام؟
- کدام نیازها نادیده گرفته شدهاند؟
- چه رنجهایی پردازش نشدهاند؟
این پرسشها، خشم را از حالت انفجاری خارج میکنند و آن را به نیرویی آگاهانه تبدیل میسازند.
در چنین وضعیتی:
- خشم به مطالبهی آگاهانه بدل میشود، نه پرخاشگری کور
- سوگ به فرآیند ترمیم تبدیل میشود، نه انباشت درد
- جامعه یاد میگیرد رنج را به زبان تبدیل کند
- و هیجان به ساختار روانی سالم پیوند میخورد
این مسیر، مسیر رشد روان جمعی است. مسیری که در آن جامعه یاد میگیرد:
- بهجای سرکوب، پردازش کند؛
- بهجای انکار، بپذیرد؛
- بهجای خشونت، معنا بسازد؛
- بهجای فروپاشی، بازسازی کند.
در این حالت، خشم به نیرویی برای بازتعریف ارزشها، بازسازی پیوندهای اجتماعی، تقویت همبستگی و احیای معنا تبدیل میشود. جامعه نه از طریق فراموشی، بلکه از طریق فهم و پردازش، به سمت ترمیم حرکت میکند.
سخن پایانی
خشم امروز جامعه ایران، نه هیجانی زودگذر است و نه واکنشی لحظهای. این خشم، محصول سالها تجربهی زیستن در بیثباتی، ناامنی، فقدان، خشونت و نادیدهگرفتهشدن است. خشمی که با سوگهای ناتمام، اندوههای فروخورده و ناامیدیهای مزمن درهم آمیخته و به یک وضعیت روانی جمعی تبدیل شده است.
اگراین خشم درک نشود، پردازش نشود و مسیر سالمی برای بیان نیابد، به چرخهای مخرب تبدیل خواهد شد که روان فردی، روابط خانوادگی، سلامت کودکان، پیوندهای اجتماعی و آیندهی روانی جامعه را تهدید میکند.
اما اگر این خشم دیده شود، شنیده شود، معنا پیدا کند و به رسمیت شناخته شود، میتواند به نیرویی برای آگاهی، ترمیم روان جمعی و بازسازی معنا بدل شود.
جامعهای که رنجش دیده شود، میتواند درمان شود.
جامعهای که سوگش شنیده شود، میتواند ترمیم شود.
و جامعهای که خشمش فهم شود، میتواند آن را به آگاهی تبدیل کند، نه به ویرانی.
از نگرانی کارساز تا نگرانی دردسرساز
پدیده غفلت جمعی چیست و چه آثاری دارد؟
از ترس نترس!