menu button
سبد خرید شما
تجربه‌ی ترس برای هرکسی می‌تواند متفاوت از دیگری باشد
مونا گوشه  |  1404/12/01  | 

از ترس نترس!

تجربه‌ی ترس برای هرکسی می‌تواند متفاوت از دیگری باشد

جلسه که شروع شد، با صدایی لرزان شروع کرد به تعریف کردن. برعکس همیشه، به‌شدت از برقراری تماس چشمی خودداری می‌کرد. انگار که شرمی داشته باشد. گفت: «توی شلوغی و ترافیک مانده بودم؛ از یک‌طرف بوق ممتد اعتراضی ماشین‌های اطراف را می‌شنیدم؛ از یک‌طرف گروه گارد ویژه که کنار خیابان ایستاده بودند و مشغول گپ‌و‌گفت باهم بودند را می‌دیدم. یک‌مرتبه همه‌باهم سوار موتورهایشان شدند و در حالی که باتومهای‌شان را می‌چرخاندند، به‌سمت بالای خیابان حرکت کردند.


داشتم تصمیم می‌گرفتم که از تاکسی پیاده شوم و هرچه زودتر خودم را از این شلوغی نجات دهم. در همین لحظه، دویدن مردم را در پیاده‌رو دیدم و عده‌ای که صورت‌های‌شان را پوشانده بودند، دنبالشان می‌کردند. قلبم ریخت. وحشت کردم. احساس کردم که از شدت ترس پاهایم را نمی‌توانم تکان دهم. دست‌هایم یخ زده بود.

یاد تصاویر مبهمی از کودکی و فرار از دست پدرم افتادم که با کمربند توی حیاط دنبال من و خواهرم می‌دوید. مهم نبود که کداممان چه کرده یا نکرده بودیم؛ اگر کوچک‌ترین رفتاری خلاف میل او رخ می‌داد، هردوی ما باید به‌شدت تنبیه می‌شدیم تا درس عبرتی باشیم برای دیگری یا برای اینکه خودمان را نجات دهیم، از اشتباه‌کردن دیگری هم پیشگیری کنیم! اشتباهی که راستش را بخواهید هرگز نفهمیدیم دقیقا چه بود.

بالاخره ترافیک تکان خورد و من فقط چشمانم را بستم تا کمتر ببینم. به‌محض رسیدن به میدان پیاده شدم و خودم را به‌سرعت به خانه رساندم.

وقتی رسیدم، عذاب وجدان تمام وجودم را گرفته بود و صدایی مدام در سرم می‌پیچید: «خاک بر سر بی‌عرضه‌‌ات! همان‌طور که مقابل کتک‌های بابات هیچ‌وقت نتونستی وایستی و جلوش رو بگیری، الان هم که 40سالت شده باز هم ترسو و توسری‌خور هستی و اولین راهی که به ذهنت می‌رسه فراره. تو لیاقت نداری و بی‌خاصیت و بی‌شرف هستی. حیف این زندگی که داری حرومش می‌کنی. یه‌عمر با ترس زندگی کردی و الان هم باز داری ازش فرار می‌کنی.» این صدای سرزنش ساکت بشو نبود که نبود.

با صدای مادرم که پرسید: «خیابان چه‌خبر بود؟» به‌خودم آمدم. پاسخی سرد و بی‌تفاوت دادم که: «مثل هر روز. امروز انگار زودتر شروع کرده بودند...»

و تمام؛ انگار نه انگار که آن حجم از خاطره و تصویر از پیش چشمم رد شده باشد و در بی‌تفاوتیِ محض، خودم را مشغول موبایلم کردم.

اما الان که پیشِ‌روی شما نشسته‌ام حالم بد است. هم از خودِ دیروزم شاکی‌ام هم از خودِ امروزم؛ هم از این احساس ترس لعنتی که جز ضعف و ذلالت هیچی برای من نداشته.

«کاش من هم یک جو شجاعت داشتم. کاش می‌توانستم این ویروس ترس را از وجودم بیرون کنم و با خودِ جدیدی زندگی تازه‌ای شروع کنم...»

***‌

ترس و شجاعت


این روزها «ترس» از پررنگ‌ترین احساساتیست که تجربه می‌شود .

اینکه برای هرکسی ترس چطور تجربه می‌شود و چه رفتاری مقابلش از خود نشان می‌دهیم، می‌تواند در هریک از ما به‌واسطه‌ی تجربیاتمان از زندگی متفاوت باشد.

واقعیت غیرقابل انکار این است که ترس هم مانند تمام هیجان‌های دیگر درون ما وجود دارد و غیرقابل حذف است. درواقع ترس برای انسان‌ها ارزش بقایی دارد. یعنی وجود این احساس به حفظ بقای انسان کمک کرده است. به‌واسطه‌ی وجود چنین احساسی، انسان توانسته در مقابل خطرهای احتمالی از خود محافظت کند، وسایل دفاعی بسازد، از بحران‌ها عبور کرده و گونه‌ی خود را حفظ کند.

پس ترسی که متناسب با موقعیتی باشد که شما با خطری واقعی و عینی روبه‌رو هستید، گاهی می‌تواند کمک کند که از قبل به تمهیداتی بیندیشید تا بتوانید خود را در مقابل خطرهای احتمالی ایمن سازید. میزانی از این احساس، نه‌تنها بد نیست بلکه در مواجهه با موقعیت‌های خطرناک لازم و ضروریست.

مشکل از آنجا آغاز می‌شود که وقتی فردی این احساس را تجربه می‌کند، مورد قضاوت‌های ارزشی قرار می‌گیرد و برچسب‌هایی مثل بزدل، ترسو، ضعیف و... می‌خورد. ممکن است این تصور برایش ایجاد شود که باید هرطور شده این احساس را از خود دور کند، به نقطه‌ی مقابل این صفات بپرد و تبدیل به یک فرد شجاع، بی باک و قوی شود. در حالی که کلی سوءتفاهم در این تفاسیر نهفته است.

برای اینکه شما بتوانید به ترستان در موقعیت‌های رعب‌آور و پرخطر غلبه کنید، اصلا لازم نیست آن را انکار کنید و به‌یک‌باره تبدیل به فردی شوید که نیستید.

کافیست در گام نخست، تمام آنچه را که درونتان تجربه می‌شود، ببینید. نشانه‌های بدنی آن را درک کنید. به اندازه‌ی تحملتان خود را در معرض تجربه‌ی آن هیجان قرار دهید و دست از مقایسه با دیگرانی که نمی‌دانید چقدر تجربیاتشان از زندگی در گذشته با شما شباهت یا تفاوت داشته، بردارید. در این صورت است که اتفاقا دارید ترس را تجربه می‌کنید و در دل آن قدم گذاشته‌اید. این یعنی شجاعت.

به‌طورکلی شجاعت نه‌تنها به‌معنای نترسیدن نیست بلکه گاهی اوقات یعنی قدم برداشتن درعین ترسیدن.

فرض کنید شما از لای در، داخل اتاقی نیمه‌تاریک را نگاه کنید و چیزی شبیه مار چنبره زده گوشه‌ی اتاق ببینید. چه احساسی خواهید داشت؟ احتمالا ترس.

روبه‌رو شدن با ترس، تجربه‌ی آن و اعتبار بخشیدن به آن به این معنی است که در چنین موقعیتی به‌جای اینکه درِ اتاق را بسته و محل را ترک کنید، یا اینکه پشت دراین‌پا و آن‌پا کنید و انواع و اقسام احتمالات را، بی هیچ اقدام موثری، فقط بررسی کنید، با درنظر گرفتن یکی از فرضیات محتمل که وجود ماری در اتاق می‌تواند باشد، تمهیدات لازم برای روبه‌رو شدن را در نظر بگیرید. چراغ را روشن کرده و به‌سمت آن حرکت کنید. در حالی که می‌ترسید اما جوانب را سنجیده‌اید و هزینه‌ی روبه‌رو شدن با موقعیت را هم درنظر گرفته‌اید. این یعنی شجاعت.


آیا شجاعت یعنی در دل خطر رفتن به‌هر قیمتی؟

احتمالا نه، ولی شجاعت می‌تواند گاهی اوقات به‌معنی قدم‌برداشتن و در دل ترس رفتن درحالی که حاضر به پرداخت هزینه‌های رویارویی با ترس‌ها هستیم، باشد. در اینجا هرکسی می‌تواند بسنجد که برای رسیدن به خواسته‌هایش حاضر به پرداخت چه هزینه‌ای ‌است. به‌طور کلی آزادی به‌میزان مسئولیت‌هایی که در زندگی قبول می‌کنیم، می‌تواند به‌دست بیاید اما به‌هوش باشیم که در اینجا مقایسه‌ی غیرواقع‌بینانه‌ی خودمان با دیگری، نه‌تنها موثر نخواهد بود بلکه می‌تواند به‌شدت مخرب و بازدارنده باشد.


آخرین مطالب


مشاهده ی همه

معرفی محصول از سایت موفقیت


مشاهده ی همه

دیدگاهتان را بنویسید

footer background