ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

مشاوره ازدواج

کاربر :ghazaal70
تعداد پاسخ ها: 2
تعداد بازدیدها:
تاریخ سوال: 1393/9/6
سلام من 23 سالمه تازه عقد کردم 16 شهريور با پسري ک دوستش داشتم و اونم منو دوست داشت. من دوران مجرديم حجاب نداشتم هرجور تيپي ميزدم اين آقا هم منو اون تيپي ديد 1 سال با همون اخلاق رفتار تيپ با هم دوست بوديم خيليم خوشحال و عاشق بوديم هر بار منو پيش خانوادش عنوان کرد با مخالفت شديد روبرو شد در صورتي ک پدر مادرش اصلا منو نديده بودن فقط چون غريبه نميخواستن بگيرن همينجوري گذشت تا روزي ک اين آقا پيش خانوادش گفت ميخواد براي چند ماهي از ايران بره کار کنه ب قول معروف پولدار بشه بياد منو بگيره حالا چ رضايت خانوادش باشه چه نباشه خانوادش از ترس اينکه پسرشون نره در عرض 2 روز اومدن خواستگار من حالا شب خواستگاري پدر شوهرم چون آخونده گفت الا و بلا 14 تا سکه خانواده منم خيلي ناراحت شدن گفتن بفرمايين بيرون ما بيوه شوهر نميديم پدر شوهرم گفت حالا چون شمايين 50 تا ک داييم ناراحت شد گفت خونه معامله نميکنيم ما دختر نميديم بفرمايين بيرون ناگفته نماند من پدر ندارم فوت شده .شب خواستگاري با اين بحث ب پايان رسيد منم چون ناراحت بودم گوشيمو خاموش کردم فرداش انقد پسره به خونه زنگ زد التماس کرد بحث کرد پدرش مادرش زنگ زدن ک الا وبلا امشب دوباره مياييم خاستگاري شب اومدن ب قصد بعله برونم اومدن ما اونشب با مهريه 250 تا صيغه شديم دو روز بعد از نامزديم دوس دختر سابق نامزدم بهم زنگ و اس زد در صورتي ک خط منو جز خواهرو مادرم و نامزدم هيچکس نداشت هرچي از نامزدم پرسيدم اين خانم از کجا شماره منو آورده پيچوند منم خيلي بحث کردم اما بزرگترا خواستن بيخيال بشم برا گذشته بوده ما عقد کرديم بعد از عقد منو نامزدم همراه دايي و زنداييش رفتيم مشهد ک متاسفانه من اونجا ديدم همسرم مواد مصرف ميکنه تازه من ناراحت ميشدم دعوا ميکرد دست پيش ميگرفت ک پس نيفته باز من کوتاه اومدم بيخيال شدم منو نامزدم از اول قرار گذاشتيم عشقمون زبون زد بشه من بعد از نامزديم کامملا محجبه شدم اما نه در حد خانم فاطمه اما اينا از من انتظار داشتن ي شبه مقدس بشم بگذريم دوران عقد اشتباه من اين بود ک خيلي رفتم خونشون هر روز به لباساي من گير مسدادن چون پدر مادرش منو نميخواستن و بارها نامزدم به من گفته بود نزار اينا هعي بکوبن سرم بگن انتخابت اشتباهه منم خيلي مراعات کردم اما پدر مادرش به لباسام گير ميدادن ميگفتن کوتاهه بلند ميکردم تنگه گشادش ميکردم به رنگش گير ميدادن گفتم خودتون بگيرين به لباسايي ک خودشونم ميگرفتن گير ميدادن ميگفتن ما مجرد دارسم نپوش نپوش منم به نامزدم گفتم کمتر ميام خونتون ک نگين نپوش نپوش من ديگه ندارم نامزدم يه گر گرفت گفت تو نمک نشناسي تو به پدر مادر من احترام نميزاري من از اول بهت گفته بودم نزار بينمون بحث بشه تو لياقت نداري پدر مادر من انقد بهت خوبي ميکنن و از اين حرفا بعد از خونه ما گداشت رفت آخه بابا مامانش گفته بودن خونه زنت نمون هيچوقت اونم هميشه منو ميزاشت خونه و ميرفت منم بارها گريه کردم ک نرو اما باز رفت اصلا با اون پسري ک مجرد بودم و عاشقش بودم کلي فرق داشت من جمعه16 آبان من رفتم خونه خواهرم اما ب نامزدم نگفتم چون قهر بودم ميدونم اشتباه کردم رفتم بعد نامزدم به من زنگ زد گفت کجايي گفتم خونه گفت بيا عقدنامه رو بگير تا تکليفتو روشن کنم گفتم خونه خواهرمم شروع ب فحاشي کرد اولش چيزي نگفتم تا پدرم ک فوت شده رو فحش داد ناراحت شدم گفتم خودتي با مادرت با اين تربيتش بعد خواهرم اشتباه منو بيشتر کرد زنگيد ب نامزدم گفت بيخود کردي ب خواهرم اينجوري گفتي و دعوا کرد از اون بدترش حتي خواهرم به پدر شوهرم زنگيد گفت جلو پسرت رو بگير .گذشت بعد از 1 هفته خواهر شوهرم ک از زن سابق پدر شوهرمه زنگيد گفت داداشم ميخواد ازت جدا بشه گفته تو بي حياييي ب دردش نميخوري ديگه نميخوادت من پيش مشاور رفتم گفتم باشه اشتباهمو قبول ميکنم ولي من دوستش دارم نميخوام جدا بشم مشاور رفت باهاش صحبت کرد اون فقط گفت دختره بي حياست خانوادش بيتربيتن نميخوامش من به پدر شوهر و مادر شوهرم زنگ زدم واسطه بشن اشتي کنيم اما پدر شوهر مثلا آخوندم گفت تو لياقت نداري و توو خانواده ما جايي نداري ما نميزاريم باپسرمون زندگي کني .عمم به نامزدم زنگيد باز نامزدم گفت نميخوام عصبيه برادر زادت عمم به پدرش زنگ زد ک ما رسم نداريم دختر شوهر بديم طلاق بگيره پدر شوهرم گفت نه بهش بگين بره مهريشو ببخشه طلاقشم بگيره بره حتي نامزدمم اين پيغامو برام فرستاد حالا موندم چکار کنم اصلا باورم نميشه اين پسره همونيه ک من عاشقش بودم و اينکه اينا از اول با مريه مشکل داشتن و همش تکرار ميکردن خانواده شما به پدر مثلا آخوند من احترام نزاشتن و مهيه رو 14 تا سکه نکردن .کمکم کنيد تو شرايط بديم من جايي زندگي ميکنم ک اگه طلاق بگيرم اونم توو اين مدت کم بايد از اين محل يا برم يا بميرم - - - Updated - - - من چندين بار به نامزدم زنگ و پيام دادم گفتم معذرت ميخوام ک بي اجازه رفتم خونه خواهرم و اينکه خواهرم باهات دعوا کرد اما ايشون خيلي به من بي احترامي کردن و ناسزا گفت خيلي تحقير شدم خيلي من اصلا نميتونم قبول کنم اين اونيه که من دوسش دارم من اون شخصو دوست دارم ولي اين غربيس برام به من ميگفت من عاشق اخلاقت شدم اومدم خاستگاري اما حالا ميگه تو اخلاق نداري تو بي تربيتي تو خانوادت بدن بي تربيتن در صورتي ک من تنها بي احترامي ک ب ايشون کردم همون ناسزايي ک ب پدرم گفت گفتم خودتي با مادرت با اين تربيتش شديدا درگيرم از سمت خانواده نامزدم همشون تشويق ب جدايي ميکنن نامزدمو اصلا کسي قدمي براي صلح برنداشته من موندم اينا چطور انسانين اصلا انسانن؟ - - - Updated - - - کمکم کنين قدرت تصميم گيري ندارم - - - Updated - - - کمکم کنين قدرت تصميم گيري ندارم نامزدم هميشه ميگفت من احترام به پدر مادرو واجب ميدونم منم تا تونستم احترام گذاشتم اما ايشون حتي مادر من بهش زنگ ميزد جواب تلفنش رو نميداد .خيلي ماماني بود از خصوصي ترين لحظاتمون به مادرش ميگفت حتي مشهد بوديم داشت مواد مصرف ميکرد ديد من ناراحتم گريه ميکنم بجا اينکه منو دلداري بده بگه اين کارو نميکنم همش ميگفت به مامانم نگيااااااا ناراحت ميشه خيلي خودخواه و عقده اي صفته من دوسش دارم ولي اين رفتارا رو نميتونم حضم کنم ايني ک الان داره باهام بحث ميکنه و اين رفتارو نشون ميده رو نميشناسم من هنوز منتظرم اون پسري ک عتشقشم بشه يجورايي ميخوام اين بحث و مشکلات ک از کاه کوه شده خواب باشه من بهترين روزاي زندگيم رو با نامزدم داشتم از زمان دوستيم تا نهايت اوايل عقدم الان سخته اون همه خاطره شيرينو اون همه عشق يهو اينجوري آتيش بگيره خاکستر بشه
<<  <  1  2  3  >  >>

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.