ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

تنها تماشاچی

تلنگری بر روح

آن روز هوا به قدری گرم شده بود که همگی گرد اجاق خاموش نشستیم. در جنگل مجاور غار چندین کندوی طبیعی زنبورعسل وجود داشت. یکی از اعضای گروه از چشمه آب سرد داخل غار کتری بزرگ را پر آب کرد و داخل آن مقداری عسل ریخت و با کمی‌ گیاه معطر صحرایی، شربتی شیرین و مطبوع درست کرد......

تلنگری بر روح

تنها تماشاچی

فرامرز کوثری

آن روز هوا به قدری گرم شده بود که همگی گرد اجاق خاموش نشستیم. در جنگل مجاور غار چندین کندوی طبیعی زنبورعسل وجود داشت. یکی از اعضای گروه از چشمه آب سرد داخل غار کتری بزرگ را پر آب کرد و داخل آن مقداری عسل ریخت و با کمی‌ گیاه معطر صحرایی، شربتی شیرین و مطبوع درست کرد؛ شربت گوارایی که در آن ظهر تابستان همه برایش سرودست می‌شکستند. یکی دیگر از اعضا که پسر جوانی بود، از فرط گرما، سرش را با آب خیس کرد و دور سروگردنش دستمالی خیس بست تا عطش درونش را خاموش کند و کمی‌ خنک شود. معلوم بود که شدیدا گرمش شده است و می‌خواهد هرطور که شده است، تب و حرارت خود را پایین بیاورد. در این حالت یکی از دختران جوان گروه که ظاهرا آشنای پسر بود با لحنی سرزنش‌آلود گفت: «چرا خودت را این شکلی کردی؟ مایه خنده دیگران و خجالت دوستان می‌شوی؟»

پسرجوان با شنیدن این حرف سراسیمه دستمال را از گردنش باز کرد و موهایش را با دست مرتب کرد. انگار برای یک‌لحظه متوجه شد، جلب‌نظر دیگران مهم تر از نیاز درونی بدنش است! کاملا معلوم بود پسر جوان از کاری که کرده است، خجالت می‌کشد.

خدامراد وقتی این صحنه را دیدگفت: «تو تنها تماشاچی زندگی خودت هستی! چرا متوجه این موضوع نیستی و برای تایید و جلب‌نظر دیگران، نیازهای طبیعی و ضروری بدنت را انکار می‌کنی؟ بدن تو الآن نیاز به خنک‌شدن دارد، چرا به این نیاز واقعی توجهی نمی‌کنی و درعوض خودت را به برآورده‌کردن نیازی ساختگی و ذهنی، یعنی جلب‌نظر دیگران، مشغول می‌کنی؟»

پسر جوان درحالی‌که گونه‌‎هایش از حرارت و شرم سرخ شده بود، گفت: «خواهرم حق داشت! قیافه‌ام خنده‌دار شده بود! باید مراعات جمع را می‌کردم و ظاهری شبیه دیگران را حفظ می‌کردم!»

خدامراد لبخندی زد و سپس روی تخته‌سنگی نشست و خطاب به جمع گفت: «حال که اینجا سایه است و همه گوشه‌ای مشغول استراحت هستید، از شما می‌خواهم دررابطه‌با موضوع درس امروز، نظرات و تجربیات خود را بگویید. موضوع درس همین نپرداختن و جدی‌نگرفتن نظر دیگران است.

 ما در تئاتر زندگی خود یک تماشاچی بیشتر نداریم و آن خودمان هستیم؛ درواقع قصه‌نویس نمایش، تنها هنرپیشه، و تنها تماشاچی این نمایش خود ما هستیم؛ البته این به معنای انکار حضور و وجود بقیه نیست. آن‌ها هم قصه‌نویس و هنرپیشه و تماشاچی تئاتر خودشان هستند. اما ما نمی‌توانیم و حق نداریم قصه دیگران را بازی کنیم و تماشاچی نقش دیگران باشیم. نمی‌توانیم هم‌زمان هم در صحنه نمایش خود نقش‌آفرینی کنیم و تماشاچی نمایش‌های دیگران باشیم. ما در هرلحظه یک کار را می‌توانیم و باید انجام دهیم و آن بازی‌کردن نقش خودمان است.

عضو شوخ گروه با خنده گفت: «البته خیلی‌ها نقشی که برای خودشان تعیین کرده‌اند و موضوع قصه‌ای که در زندگی برای نمایش خود نوشته‌اند، فضولی در کار دیگران و تماشای نمایش دیگران است.»

خانم معلم زبان دستش را بالا برد و گفت: «آن‌هایی که نقش خود را تماشای دیگران تعیین می‌کنند هم باز تماشاچی نقش خودشان هستند. هرکس تماشاچی نقش خودش است و این نقش می‌تواند «تماشاچی دیگران بودن» باشد! بعضی‌ها از فضولی و کنجکاوی و دخالت و کنترل دیگران لذت می‌برند و از این کار انرژی می‌گیرند. آن‌ها خود را علاقه‌مند زندگی دیگران نشان می‌دهند و دائم تلاش می‌کنند سر از اسرار دیگران درآورند، نه برای خاطر دیگران! آن‌ها این کار، یعنی فضولی، را به‌خاطر خودشان انجام می‌دهند؛ قصه‌ای که برای خودشان نوشته‌اند قصه فضولی و ایفای نقش تماشاچی است. آن‌ها در تمام زندگی خود به تماشای «تماشاچی بودن خودشان» نشسته‌اند!»

مرد جوانی دستش را بلند کرد و گفت: «از نوجوانی دنبال تحسین و تایید دیگران بودم؛ بنابراین به‌جای خرید لباس‌های معمولی و ارزان قیمت، هرچه داشتم و نداشتم را خرج می‌کردم تا لباسی متفاوت و خاص بپوشم تا نگاه‌ها را به‌سمت خودم جلب کنم. من خودم را در صحنه نمایش زندگی‌ام تماشاچی نمی‌دیدم. قصه‌نویس هم نمی‌دانستم. خودم را هنرپیشه‌ای می‌دیدم که باید قصه دیگران را بازی کنم و نظر گروه‌هایی از انسان‌ها به اسم تماشاچی را به‌سمت خودم جلب کنم. برای جلب‌نظر بقیه لباس‌های خاص می‌پوشیدم و خودم را به شیوه‌ای که به‌عنوان مد روز معروف بود، می‌آراستم. برای گرفتن تایید دیگران به شکل خاصی حرف می‌زدم و حرف‌های خاص می‌زدم. خلاصه هر نقشی که بازی می‌کردم برای شکار سمت نگاه و توجه دیگران بود. اما بعد از مدتی متوجه شدم آن‌ها که به‌سمت من برمی‌گردند و نگاهم می‌کنند، من را نمی‌بینند. متوجه شدم آن‌ها دارند در نمایش‌های شخصی خودشان، دیگران را به‌صورت موجوداتی عجیب‌وغریب می‌بینند؛ یعنی درواقع آن‌ها در دنیای شخصی و تنهای خودشان مشغول بازی‌کردن نقش خود بودند و من در نمایش آن‌ها هیچ سهمی‌ غیر از یک موجود معاصر و بی‌اهمیت نداشتم. آن‌ها، یعنی همان دیگرانی که نوجوانی و جوانی‌ام را برای شکار سمت نگاهشان هدر دادم، هیچ‌وقت مرا ندیدند. در همه این سال‌ها فقط یک تماشاچی واقعی داشتم که از دور با حسرت نگاهم کرد و گاهی برایم دست می‌زد و من متوجهش نمی‌شدم. آن تماشاچی خودم بودم! من خودم را فراموش کردم! و از این بابت سخت پشیمانم. این چند ماهی که به گروه خدامراد پیوستم، تازه فهمیده‌ام برای خودم زندگی کنم و متوجه شده‌ام که باید شبانه‌روز به خودم بپردازم و خودم را بشناسم. شاید باور نکنید ولی تازه متوجه توانایی‌ها و استعدادهای منحصربه‌فرد خودم شده‌ام. دیگر برایم تایید دیگران مهم نیست. اینکه خودم را درک می‌کنم و از مصاحبت و تنهایی با خودم لذت می‌برم برایم از صدها نگاه تاییدگر بیرونی ارزشمند است.»

خدامراد گفت: «نیاز ما به جالب‌توجه‌بودن و دیده‌ و شنیده‌شدن ازسوی دیگران به‌خاطر ضعفی است که در نظام آگاهی‌مان وجود دارد. ما آگاهی خود را فقط به افکارمان محدود کرده‌ایم. فکر چیزی نیست جز یک حلقه بازخوردی و چرخه پردازش اطلاعات که اطلاعات حافظه و اطلاعاتی را که از بیرون دریافت می‌کند، دائم با باورهایی که خودش تعریف کرده و قبول دارد، مقایسه می‌کند. فکر موجودیت خارجی ندارد. فقط تا زمانی بودنش حس می‌شود که بچرخد و افکار و ایده‌هایی را که قبول دارد، بازپردازش کند. فکر چیزی جدا از آگاهی فطری و منِ واقعی ماست. برای اثبات حضور و وجود خودش نیازمند تایید دیگران است. برای همین هم ما را وادار می‌کند شبانه‌روز برای دیده و شنیده‌شدن تلاش کنیم. آگاهی ذاتی ما تنها چیزی است که داریم. همه‌چیزهایی که فکر به‌عنوان داشتنی به ما می‌چسباند از جنس خودش هستند! ذهنی و فکر ساخته و غیرواقعی! متاسفانه کسانی که برای جلب‌نظر دیگران در زندگی وقت تلف می‌کنند، نمی‌دانند که درحال شکار چرخه فکر دیگران هستند. چیزی از جنس حباب که هرلحظه می‌تواند بترکد و از بین برود.»

مرد میان‌سالی دستش را بلند کرد و گفت: «من یک مخترع هستم. عاشق ایده‌های نو و ابتکاری و خلق محصولات جدید هستم. درزمینه تولید دستگاه‌های مکاترونیک یعنی دستگاه‌های الکترونیکی مکانیکی به‌صورت ترکیبی‌ کار می‌کنم. چند سال متوالی است که روی پروژه تولید برق منزل از خورشید و باد کار می‌کنم. یک صفحه حساس به نوری به شکل گل آفتابگردان درست کرده‌ام که همراه با خورشید می‌چرخد و حداکثر انرژی خورشید را در باتری ذخیره می‌کند. انرژی ذخیره‌شده در باتری چندان زیاد نیست، اما برای روشنایی حیاط و باغ و کوچه تا 24ساعت کفایت می‌کند. همه قسمت‌های این مجموعه را خودم ساختم. خیلی‌ها در این میان مسخره‌ام کردند و آن را تلاشی بیهوده دانستند. بسیاری از پشت دیوار سرک کشیدند و با چیزی که می‌ساختم، عکس سلفی گرفتند و در شبکه‌های اجتماعی پخش کردند تا عقده تماشاچی زندگی دیگران‌ بودن را طبیعی جلوه دهند؛ اما برای من فقط کار و نتیجه مهم بود. بعد از سه سال وقتی جواب گرفتم و اختراعم را ثبت کردم و آن را به تولید انبوه رساندم و درنهایت همان‌هایی که گمان می‌کردند تماشاچی‌بودنشان برایم مهم است، تبدیل به مشتری شدند. هنوزم که هنوز است هر وقت کنار چیزی که ساخته‌ام می‌ایستم و به آن نگاه می‌کنم، برای خودم کف می‌زنم و از اینکه توانستم بخشی از ظرفیت و توانایی‌های درونم را بشناسم و شکوفا کنم، به خودم می‌بالم. هیچ‌کس احساس مرا موقع ساختن و تکمیل این ایده درک نکرد. تنها تماشاچی این هنرنمایی در تمام مراحل خودم بودم. برای همین وقتی کارم تمام شد، مثل انسان‌های اولیه، دور اختراع خودم چرخ زدم و آواز خواندم و شادی کردم. به‌خاطر ثروت زیادی که از بابت فروش این اختراع و چند اختراع دیگر نصیبم شده است، خیلی‌ها دوست دارند مثل من زندگی کنند و دائم از من درمورد راز موفقیتم سوال می‌کنند. همیشه به آن‌ها می‌گفتم رازی نیست، جز اینکه به نظر بقیه زیاد اهمیت ندهید. اما همه، این جمله مرا بی‌ادبانه تصور می‌کردند و جمله دیگری برای تشریح راز موفقیتم درخواست می‌کردند؛ درحالی‌که حقیقت همین است که گفتم. زبان حال من قطعه شعر نویی است که اگر اجازه دهید آن را برای شما بخوانم.»

همه ساکت شدند و با تکان سر علاقه خود را برای شنیدن شعر مرد مخترع نشان دادند.

مرد میان‌سال نوشته‌ای را از جیبش درآورد و با صدای گرم خود چنین خواند:

«ﺁﻫﻨﮓ» ﺯﻧﺪگی‌ات ﺭﺍ،

ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ‌ﻧﻮﺍﺯﯼ ...!

ﺑﻪ‌ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ،

ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ «ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ» ﺯﻧﺪگی‌ات ﻣﯽ‌ﺷﻮﻧﺪ ...

ﻣﻬﻤﺎﻥ‌ﻫﺎ، ﻣﯽ‌ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺭﻭﻧﺪ ...

ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ

«ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ» ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ ...!

ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ،

ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ «ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ»

ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ «ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ» ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ

ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ ...!

ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺳﺖ ﺑﺰﻧﯽ!»

 

 

تعداد بازدید: 492 تاریخ بروز رسانی: چهارشنبه 2 خرداد ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.