ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

چند سیزیف خوشبخت...

«سیزیف را دیدم، از کوشش بسیار در عذاب بود سنگ سختی را با نیروی بسیار بلند می‌کرد و با دست‌ها و پاهایش آن را به جلو می‌راند آن را از دامنه تا قله می‌غلتاند و می‌پنداشت که به قله رسیده است ولی ناگهان وزن سنگ غلبه می‌کرد و با سروصدایی بسیار از قدرت او خارج می‌شد و به پایین بازمی‌گشت ...

 

داستان این شماره ما درباره دو جوانی است که با خلاقیتشان، رکورد افزایش بازدید را در بین تمام سایت‌های ایرانی را شکستند.

چند سیزیف خوشبخت...

«سیزیف را دیدم، از کوشش بسیار در عذاب بود سنگ سختی را با نیروی بسیار بلند می‌کرد و با دست‌ها و پاهایش آن را به جلو می‌راند آن را از دامنه تا قله می‌غلتاند و می‌پنداشت که به قله رسیده است ولی ناگهان وزن سنگ غلبه می‌کرد و با سروصدایی بسیار از قدرت او خارج می‌شد و به پایین بازمی‌گشت ...» . هومر شاعر یونانی در کتاب «اودیسه» خود افسانه‌ای روایت می‌کند از فردی به نام «سیزیف». شخصیت اصلی افسانه‌ای که بر اثر خیانتی که به خدایگان یونانی انجام داد، محکوم به این شد که هر روز تخته سنگ بزرگی را از پای کوهی بلند، به سمت قله ببرد. سیزیف هر روز با سختی و رنج بسیار سنگ را بالا می‌برد. قدم‌به‌قدم با تمام توانش آن را حمل می‌کرد اما درست هنگامی‌که فکر می‌کرد اینبار دیگر سنگ را با موفقیت به قله رسانده، سنگینی این جسم سخت بر او غلبه می‌کرد و سنگ از دست وی‌ رها می‌شد و غلتان به پای کوه می‌رفت. داستان زندگی که این شماره می‌خواهیم برای شما روایت کنیم تفاوت چندانی با داستان سیزیف ندارد. مجتبی و علی، دو سیزیف جوان که سال‌ها تلاش‌هایشان در رساندن سنگ به قله با شکست مواجه شد. سال‌های سال سنگ‌های سخت را بلند کردند و با خون دل به‌سمت قله حمل کردند، اما درست در آن لحظه‌ای که باید شیرینی فتح قله زیر زبانشان می‌آمد، مشکلات ریزودرشت کله‌شان از ناکجا آباد پیدا می‌شد. «یک زمانی، آن‌قدر بر اثر شکست‌هایی که خورده بودیم به‌مان فشار آمد که واقعا می‌خواستیم بنشینیم و گریه کنیم. روزهای سختی بود....». روزگار اما؛ ثابت کرده که همیشه یک روی خوب هم دارد. روی خوبی که فقط نصیب کسانی می‌شود که مثل سنگ سرسخت باشند. روی خوبی که فقط نصیب کسانی می‌شود که بعد از هربار زمین خوردن، سریعتر ازبار قبل بلند می‌شوند. روی خوبی که این روزها نصیب «لاپلاسی‌ها» شده است...

 

 

بی‌ربطِ بی‌ربطِ بی‌ربط!

«ما هیچ‌کداممان درزمینه آی‌تی کار نکرده بودیم؛ نه من و نه علی؛ یعنی کلا رشته‌هایمان هیچ ربطی به این داستان‌ها نداشت.» داستان زندگی بنیان‌گذاران سایت «لاپلاس» از سال 86 شروع می‌شود. جایی که «مجتبی قلی مرادی» و «علی توکلی» 18ساله برای اولینبار روی صندلی‌های دانشگاه هنر یکدیگر را ملاقات کردند. «هر دویمان شهرسازی می‌خواندیم. اما خب از همان اول فازمان این‌طوری بود که مدام می‌رفتیم رشته‌های مختلف را تجربه می‌کردیم. مثلا من خودم چون پدرم در کار ساختمان سازی بود، می‌رفتم سر ساختمان و کار مهندس ناظر را می‌کردم. این آخری‌ها دیگر دست کمی ‌از یک مهندس عمران نداشتم. این وسط دانشگاه هم می‌رفتیم‌ها! فقط خیلی نمی‌رفتیم. متوجه می‌شوید که چه می‌گویم...؟» علی با خنده ادامه می‌دهد «من هم مثل مجتبی. بعد یک‌مدت که از دانشگاه رفتن من می‌گذشت پدرم که آن زمان در شرکت نفت بود یک پیشنهادی به من کرد. پدرم به من گفت علی، بیا برو شرکت یکی از دوست‌های من آنجا مجانی برایشان کار کن. بیا برو کار یاد می‌گیری.» علی این حرف را که می‌زند توی پرانتز شروع می‌کند به گلایه کردن « الان متاسفانه شرایط یک طوری شده که بعضی از بچه‌ها که تازه از دانشگاه درآمده‌اند و هنوز مهر مدرکشان خشک نشده فکر می‌کنند باید بیایند پست مدیرعاملی را جلوی پایشان بگذارند. کجای دنیا اینجوری به کسی کار می‌دهند؟ من وقتی وارد شرکت پدرم شدم بیشتر از یکسال برایشان مجانی کار می‌کردم. یعنی یک قران هم پول نمی‌گرفتم. توی این مدت هم کلی کار یاد گرفتم. اصلا تخصص اصلی‌ام به جای شهرسازی شد مهندسی صنایع. از کنترل پنل و پروژه‌های خیلی کوچک شروع کردم. اما کم‌کم ابعاد پروژه‌ها بزرگ شد. تا اینکه بعد از یکی- دو سال بر اثر یک اتفاق، در یک شرکت معتبر یک کار با درآمد خیلی مناسب من پیشنهاد شد. پسر یعنی یک تحول اساسی! شغل جدید را که گرفتم بعد از مدتی بامدیرعامل در یک جلسه ای بودیم که از شرکت‌های دیگر هم حضور داشتند. بحث سر یک طرح خاص شد. من آنجا آن‌قدر خوب راجع‌به آن طرح صحبت کردم که مدیرکل یکی از موسساتی که آن جا حاضر بود گفت بیا کنار دست من. اولین کارمان هم یک پروژه جدی بود که به دانش زیادی در زمینه مهندسی صنایع و مهندسی نرم‌افزار نیاز داشت. اینجا بود که مجتبی هم وارد شد...» اما مجتبی چه ربطی می‌توانست به این طرح داشته باشد؟

 

مهدسانی برای تمام فصول

مجتبی اینجوری این اتفاق را توضیح می‌دهد «من و علی، از همان سال‌های اول دانشجویی وارد موسسه ای شدیم به اسم موسسه خیریه دانشجویی حضرت امام‌هادی(ع). موسسه ای که با جرئت می‌توانم بگویم یکی از معدود موسسات خیریه صددرصد مستقل دانشجویی بود که توانسته بعد از سال‌ها همچنان با قدرت کار خودش را دنبال کند. یک مدت که در این موسسه بودیم، با خودمان گفتیم خب ما که کلی کار اداری داریم در این موسسه. چرا نیاییم کل کارها را با کامپیوتر، اتوماسیون بکنیم. رفتیم با برنامه‌نویس‌های مختلف صحبت کردیم. اما مشکلی که داشتند این بود که همه‌شان قیمت‌های چند ده میلیونی می‌دادند که آن زمان پرداختنش اصلا برای ما مقدور نبود. ما هم که با اعتماد به نفس! گفتیم خب چرا خودمان کل پروژه را برنامه نویسی نکنیم. فقط یک مشکلی خیلی کوچک وجود داشت. ما چیز زیادی از برنامه نویسی نمی‌دانستیم!» اما تجربه ثابت کرده که برای این دو نفر هیچ نشدی وجود ندارد. مجتبی‌ ادامه می‌دهد «من در برنامه نویسی صفرِصفر نبودم. اما خب معلوماتم زیاد نبود. این بود که افتادم در اینترنت دنبال یاد گرفتن برنامه نویسی. توی این وبگردی‌ها با یک پروژه‌ی خیلی جالب گوگل آشنا شدم. پروژه‌ای به اسم google tool kit . یک جورهایی که مرجع کمکی خیلی بزرگ برای برنامه نویس‌ها در سراسر جهان. با استفاده از قابلیت‌های این پروژه خودم توانستم بعد از یک مدت برنامه‌های درست و حسابی بنویسم. این بود که گفتم خب برای خیریه‌مان هم خودم برنامه‌نویسی می‌کنم.» پس ما الان دو تا فارغ‌التحصیل مهندسی شهرسازی داشتیم که یکی‌شان شده بود مهندس نرم‌افزار و آن یکی مهندس صنایع. حالا هم یک پروژه بزرگ که به همکاری چند مهندس صنایع و نرم‌افزار وجود داشت پیش پای علی قرار گرفته بود. حدس بقیه‌اش که چندان سخت نیست!

 

                                                                                         

یک شروع انفجاری

علی و مجتبی، خیلی با قاطعیت پیش یکی از مدیران ارشد شرکتی که با علی صحبت کرده بودند رفتند و گفتند که ما یکی از پروژه‌های سنگین شما را از قضا شرکت‌های بزرگ و پر ادعا در آن مانده بودند را انجام می‌دهیم. مدیر شرکت هم یک نگاهی به صورت‌های بیست‌و‌چند ساله این دو نفر می‌اندازد و با لحنی که خالی از رگه‌های تمسخر نیست، می‌گوید که اگر آن‌قدر به خودشان اطمینان دارند، خب برنامه‌شان را بیاورند دفترش و از آن دفاع کنند. علی و مجتبی هم که ثابت کرده‌اند هیچ‌جوره بی‌خیال چالش‌های کوچک و بزرگ نمی‌شوند از در دفتر که می‌روند بیرون، می‌روند ملاحفه و تشک‌شان را برمی‌دارند و مستقیما می‌روند دفتر نقلی‌شان تا برنامه‌کامپیوتری را که برای پروژه لازم بوده بنویسند. بعد از ساعت‌ها کار فشرده و شبانه روزی، بالاخره ساعت 12 شب جمعه‌، نسخه اولیه برنامه‌شان آماده می‌شود. فردا صبح ساعت 7، می‌روند دم در مدیر عامل. مجتبی می‌گوید «آن تایمی ‌که ما رفتیم، فکر کنم فقط آبدارچی آمده بود شرکت. به‌محض اینکه مدیر موردنظر رسید، برنامه‌مان را جلویش گذاشتیم و آن را توضیح دادیم. برنامه ما، آن‌قدر خوب نوشته شده بود که خیلی سریع‌تر از برنامه‌های معمولی اجرا شد. مدیر مذکور اول باور نمی‌کرد که این 2 جوان توانسته باشند، در این مدت کوتاه چنین برنامه‌ای بنویسند. اما وقتی مجتبی و علی همین برنامه ‌را روی تلفن همراه مدیر هم اجرا کردند، دیگر جای هیچ شبهه‌ای باقی نماند. همان موقع مدیر تلفن اتاقش را برداشت و به مسئولان مربوط گفت که من دو نفر را پیدا کرده‌ام که این پروژه را به نحواحسن انجام می‌دهند.

 یک ادامه نه‌چندان روشن

به نظر می‌رسید این دو در این کار آینده روشنی دارند؛ اما بعد از مدتی علی‌رغم تعریف‌های اولیه که مدیر شرکت از آن‌ها کرده بود، مشکلات ریزودرشت برای آن‌ها شروع شد. مجتبی می‌گوید: «شروع کردند به گرفتن ایرادهای بنی‌اسرائیلی‌ از برنامه ما. دیگر کلافه‌مان کرده بودند. می‌گفتند چرا در برنامه شما این دکمه پایین است. چرا فلان‌چیز رفته بالا. کلی از انرژی‌مان را سر چیزهای بی‌خود گرفتند. تازه کاشکی همه‌اش همین بود. برخوردهای خیلی بدی ‌هم در این مدت دیدیم. برای حسن‌ختام هم کلی از پولی را که باید به ما می‌دادند، ندادند.» این اتفاقات که افتاد، علی و مجتبی تصمیم گرفتند خود شرکتشان را راه بندازند. اما سرمایه‌گذاری چه؟ «ما یکی از شانس‌هایی که آوردیم این بود که دو تا مدیر و سرمایه‌گذار به معنای واقعی کلمه «ماه» پیدا کردیم. این دو تا «ماه» برادر و پسر عموی مجتبی بودند. کسانی که تمام این مدت کنار ما ایستادند و با تمام وجود از ما حمایت کردند؛ البته جا دارد از پدر‌ومادرهایمان هم کمال تشکر را داشته باشیم. کسانی که هرچیزی داریم، کسانی که هر موفقیتی که به دست آوردیم، قطعا مدیون آن‌ها هستیم.» شرکت جدیدشان را راه انداختند اولین پروژه‌شان را کلید زدند. پروژه‌ای که می‌توان گفت شبیه یک‌ هارد دیسک پیشرفته مجازی در فضای اینترنت بود و با همکاری دانشگاه شریف شروع شد، اما متاسفانه بنا به دلایلی به نتیجه نرسید. پروژه بعدی‌شان هم یک‌سری کارت تخفیف بود که هر کاری می‌توانستند برای طراحی آن کردند و واقعا هم طراحی بی‌نقصی داشت ولی آن هم به‌خاطر نداشتن بعضی روابط، نتوانستند به سوددهی خاصی برسند؛ اما بعد از این همه شکست، همای سعادت بی‌خیال آرام‌آرام، روی سرشان نشست.

و یک پایان دراماتیک

این روزها، دیگر خیلی‌ها اسم سایت لاپلاس را شنیده‌اند؛ وب‌سایتی که رکورد بازدید را در بین تمام سایت‌های ایرانی شکسته است و در حال حاضر، در حول‌وحوش رتبه بیستم بازدید، در بین تمامی‌سایت‌ها در ایران قرار دارد. تازه از بین این 20 سایت کلی‌شان هم مثل گوگل و یاهو و ... سایت‌های غیر ایرانی هستند. مجتبی می‌گوید: «این روزها، هر ساعت 10‌ها هزار نفر از وب‌سایت ما بازدید می‌کنند. و بعضی مطالبمان بالای پنج میلیون بازدید دارد. سایت لاپلاس مجله‌ای تصویری است. ایده‌ای که برای اولین‌بار به این شکل در ایران اجرا می‌شود. «شاید برایتان جالب باشد که بدانید 70-80درصد کار ما در این سایت را جوانانی انجام می‌دهند که شاید سن خیلی‌هایشان به 25 سال هم نمی‌رسد. سایت ما کمتر از شش ماه است که روی اینترنت قرار گرفته و از این لحاظ بچه‌های جوان ما کاری کرده‌اند که تابه‌حال در بین سایت‌های ایرانی سابقه نداشته است.» گفت‌وگو با مجتبی و علی بسیار جذاب است، اما حیف که فرصت محدود به ما اجازه نمی‌دهد بیش از این صحبت کنیم. از دفتر که بیرون می‌آیم، بیش از هرچیز به این فکر می‌کنم که گاهی چقدر کلیشه‌ها، جملات معناداری از آب در‌می‌آیند؛ به اینکه گاهی واقعا چقدر «شکست، مقدمه پیروزی است.»

 

 

 

 

 

 

 

 

تعداد بازدید: 59 تاریخ بروز رسانی: دوشنبه 31 اردیبهشت ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.