ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

با چشمانی باز رو به زندگی

تعطیلات میان‌ترم دانشگاه آغاز شده بود و من می‌توانستم روزهای بسیار خوبی را کنار خانواده‌ام سپری کنم. می‌دانستم مادرم برای رسیدن من به خانه لحظه‌شماری می‌کند و..........

با چشمانی باز رو به زندگی

 

مترجم: فاطمه سراجی

 

هرگز، هرگز، هرگز تسلیم نشوید! (وینستون چرچیل)

 

تعطیلات میان‌ترم دانشگاه آغاز شده بود و من می‌توانستم روزهای بسیار خوبی را کنار خانواده‌ام سپری کنم. می‌دانستم مادرم برای رسیدن من به خانه لحظه‌شماری می‌کند و در تدارک پختن غذاهای موردعلاقه‌ام است‌؛ البته باید اعتراف کنم کمی‌ هم لوس بارم آورده است. من دانشجوی رشته هنر هستم و دو ماه دیگر فارغ‌التحصیل می‌شوم؛ البته بورسیه‌ای تحصیلی به من تعلق گرفته و قرار است برای ادامه تحصیل به مدت دو سال به انگلستان بروم. حقیقتش را بخواهید خیلی هم تمایلی به رفتن ندارم، اما به‌هرحال نباید این فرصت را از دست بدهم. جمعه شب به خانه رسیدم و تا دیروقت با مادر و برادر بزرگ‌ترم مشغول تماشای فیلم‌های کمدی شدم و آن‌قدر خندیدم که پهلوهایم درد گرفت. بازگشت به خانه برایم لذت‌بخش بود و آن شب را خیلی خوب خوابیدم. صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، در چشم راستم درد شدیدی را احساس ‌کردم و پس از چند لحظه متوجه شدم که تنها می‌توانم با یک چشم ببینم. بلافاصله مادرم را صدا زدم و گفتم: «مامان، انگار چشم راستم یه چیزیش شده، نمی‌تونم ببینم.» البته خیلی هم نترسیده بودم؛ چون فکر می‌کردم احتمالا یک عفونت بسیار ساده یا یک آلرژی فصلی است. مادرم هم احتمال می‌داد که خرده‌شیشه یا چیز دیگری در چشمم رفته است و به‌زودی خوب می‌شوم. مادرم من را به چشم‌پزشکی برد و پزشک پس از معاینه‌ای مختصر، بیمارستانی را به ما معرفی کرد که صدها مایل از ما فاصله داشت. او هیچ توضیحی درباره مشکل من نداد و تنها گفت که با آنجا تماس تلفنی گرفته و هماهنگی صورت داده است که یک پزشک متخصص چشم من را معاینه کند و از ما خواست که هرچه سریع‌تر به آنجا مراجعه کنیم. ما بلافاصله خود را به بیمارستان رساندیم و پس از گذشت چند ساعت و انجام معاینات پنج پزشک، یکی از آن‌ها خبر بسیار بدی به ما داد و گفت: «شما به بیماریِ هیستوپلاسموز مبتلا شدید، یه بیماری قارچیه که رگ‌های پشت شبکیه چشمتون رو کاملا از بین می‌بره و متاسفانه هیچ درمانی هم براش وجود نداره. لازمه بدونید شما طی یک هفته چشم راستتون رو از دست خواهید داد.» آن‌قدر شوک شده بودم که تمام بدنم می‌لرزید. مادرم مرا در آغوش گرفت، اما می‌توانستم لرزیدن او را هم احساس کنم. مادرم رو به چشم پزشک کرد و گفت: «دختر من همش بیست‌ودوسالشه، اون نقاشه، نباید یه چشمش کور بشه. نمی‌شه من، یکی.... نه، اصلا هر دو چشممو بهش بدم؟» پزشک گفت: «متاسفانه حتی امکان پیوند هم وجود نداره. تمام کاری که می‌تونیم براشون انجام بدیم، یه لیزردرمانیه که جلوی خون‌ریزی شبکیه رو بگیره.» من را سریعا به بخش مراقبت‌های ویژه بردند و یک‌سری معالجات طولانی‌مدت و بسیار دردناک را شروع کردند. بعد از آن به من گفتند که باید به مدت یک هفته در اتاقی کاملا تاریک بمانم. احساس می‌کردم به نابینایی محکوم شده‌ام و دیگر نمی‌توانم فارغ‌التحصیل شوم و به انگلستان بروم و از همه مهم‌تر و دردناک‌تر اینکه باید نقاشی‌کردن را برای همیشه فراموش کنم که این برایم به معنای پایان زندگی بود. مادرم از بیمارستان با برادر بزرگ‌ترم، آرُن، تماس گرفت و او را از این اتفاق بد مطلع کرد. اولین جمله‌ای که برادرم بعد از شنیدن این خبر بر زبان آورد، این بود که «می‌شه من یکی از چشمام رو بهش بدم؟» و مادرم به او گفت که امکان پیوند وجود ندارد؛ سپس برادر دومم را در جریان گذاشتیم و او هم مانند برادر بزرگ‌ترم گفت: «من می‌خوام یکی از چشمام رو بهش بدم» و آخرین نفر برادر کوچک‌ترم بود که او نیز مانند دو برادر دیگرم بعد از شنیدن این اتفاق می‌خواست، چشمش را به من اهدا کند. بله، هر سه برادر و مادرم به‌محض شنیدن بیماری من، بدون‌تردید می‌خواستند یکی از مهم‌ترین اعضای بدنشان را به من اهدا کنند، بی‌آنکه قدری از این موضوع ناراحت باشند که بقیه عمر خود را تنها با یک چشم بگذرانند. این تصمیمشان بسیار برایم ستودنی بود. همیشه می‌دانستم که خانواده‌ام چقدر من را دوست دارند اما این‌بار بیشتر از آنچه که فکر می‌کردم، حمایتم کردند. به‌هرحال درمانده و ناامید شده بودم. در این افکار توأم با یأس غرق شده بودم و اشک می‌ریختم که مادرم رو به من کرد و گفت: «ببین دخترم، تو هنوز یک چشم داری، نفس می‌کشی؛ پس باید زندگی کنی، ناامید نشو، تسلیم نشو و باهاش بجنگ، می‌دونم که برات آسون نیست؛ ولی تو باید شهامت پیدا کنی و با قدرت به زندگی‌ت ادامه بدی.» و ادامه داد: «عزیزم، تو یه هنرمندی، یه نقاّش. هیچ‌کدوم از ماها نمی‌دونیم که آینده چی رو برامون رقم زده ولی تا وقتی‌که نفس می‌کشیم موظفیم به زندگی‌مون ادامه بدیم و از تک‌تک ثانیه‌هاش لذت ببریم. تو نباید خودت رو ببازی، فقط باید با قدرت به جلو حرکت کنی.» بعد از شنیدن صحبت‌های مادرم احساس کردم که به یک‌باره دنیایی تازه در درونم ایجاد شد. تصمیماتی با خودم گرفتم... ده روز بعد من دوباره به دانشگاه بازگشتم و دو ماه بعد نیز فارغ‌التحصیل شدم. بینایی یک چشمم برای همیشه از بین رفته بود و هیچ‌وقت هم درمان نشد اما من همچنان با قدرت به زندگی‌ام ادامه می‌دادم. هفت سال از زمانی‌که متوجه این بیماری شدم گذشت. هفت سال پیش بدترین روز زندگی‌ام را سپری کردم و البته روزی که ازخودگذشتگی بی‌اندازه خانواده‌ام را نسبت به خودم دیدم. روزی که تا قبل ازآن آن‌قدر شهامت در خود نمی‌دیدم که با وجود داشتن تنها یک چشم به زندگی‌ام ادامه دهم. روزی که از آن پس جنگیدن با ناملایمات زندگی را آموختم و همچنین روزی که با خود تصمیم گرفتم. نداشتن یک چشم باعث نمی‌شود که فراموش کنم من یک نقاشم و تنها باید از دیگران سخت‌کوش‌تر و صبورتر باشم. از آن روز تاکنون من صدها تابلوی نقاشی کشیده‌ام و هنرم را در بیش از دوازده نمایشگاه نقاشی درمعرض نمایش قرار داده‌ام و توانسته‌ام جوایز زیادی به دست بیاورم. روزی در یکی از نمایشگاه‌ها تابلویی از من فروخته شد و مبلغ هنگفتی از فروش آن نصیبم شد. از مادرم پرسیدم: «مامان، به نظرت با این همه پول چی کار کنم؟» و او بهترین پیشنهاد ممکن را به من داد: «به نظرم بهترین کار اینه که به پاریس بری و آثار شگفت‌انگیز نقاشان بزرگ دنیا رو از نزدیک ببینی. شاید این فرصت دوباره برات پیش نیاد.» بله، رویایی که همیشه در سر داشتم، به واقعیت تبدیل شد و من به آنجا رفتم. تماشای تابلوهای نفیس و فوق‌العاده نقاشان برجسته‌ای چون ونگوگ، رافائل و لئوناردو داوینچی من را به وجد آورد. آن‌چنان بهت‌زده بودم که برایم مانند یک خواب بود. بعد از مبتلاشدن به این بیماری قدر روزهای زندگی‌ام را بیشتر دانستم و تلاش کردم از تک‌تک لحظه‌های آن برای پیشرفت خودم بهترین استفاده را بکنم، شاد باشم و لذت ببرم. حالا به این باور رسیده‌ام که در زندگی هرگز نباید ناامید شوم و آن‌وقت است که درکنار بسته‌شدن یک دریچه، دریچه‌ای دیگر درمقابلم باز خواهد شد. قبل از این بیماری من یک نقاش بودم و اکنون با وجود آن نیز همچنان یک نقاشم.

 

 

تعداد بازدید: 60 تاریخ بروز رسانی: دوشنبه 31 اردیبهشت ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.