ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت بیستم)

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت بیستم)

قسمت بیستم

کوچه تابان

ساعت نزدیک چهار صبح بود که هومن پارسا فکری به سرش زد و به رسولی پیام داد. رسولی و احمدی از سر شب در کوچه خانه مولایی می‌پلکیدند. از رسولی خواست بالا بیاید. رسولی آمد و داشت مثل همیشه آدامس می‌جوید و این کارش روی اعصاب پارسا بود.

خیلی آرام حرف می‌زدند. رسولی خوبی‌اش این بود که زیاد سوال نمی‌کرد و کاری را که به او محول می‌شد، بی اما و اگر، انجام می‌داد؛ حتی اگر این کار، آوردن شیدا از خانه پدری‌اش بود، بی‌آنکه کسی بفهمد. رسولی سرش را به نشانه تایید پایین آورد. اگر کس دیگری بود، حتما می‌گفت: «آقا این کار چه معنی‌ای دارد؟»، اما رسولی این‌طور نبود. آدامسش را باد کرد و رفت پی کارش و پارسا هم مثل همیشه در ذهنش رسولی را این‌طور توصیف ‌کرد: «ماموریت‌محور»

وقتی مولایی ساعت هشت صبح بیدار شد، «شیدا» روی تخت سوگند خواب بود؛ همان‌طوری که روی تخت خانه‌شان خواب بود، رسولی او را بلند کرده و آورده بود. حالا چطور رسولی توانسته بود به خانه آن‌ها برود و بی‌آنکه کسی بیدار شود، شیدا را آورده، دیگر به تخصص رسولی برمی‌گشت. مولایی رسولی را هم دید، اما او را نمی‌شناخت. رسولی کلاه بافت زمستانی‌اش را در خانه از سر برنداشته بود و اصلا هم به پلیس‌ها شبیه نبود. پارسا گفت: «رسولی» و با دست به او اشاره کرد؛ مثلا معرفی‌اش کرد و مولایی هم کمی رسولی را برانداز کرد. او هنوز هم آدامس می‌جوید. پارسا گفت: «رسولی زحمت دستور شما را کشید.»

جمله‌اش را با کنایه گفت و در همین حین به اتاق سوگند اشاره کرد. مولایی در نیمه‌‌باز اتاق سوگند را باز کرد و در یک لحظه انگار به سال‌ها قبل پرتاب شد؛ به زمانی که سوگند نه، ده‌ساله بود و مولایی صبح‌به‌صبح به اتاقش می‌رفت و او را برای آماده‌شدن و رفتن به مدرسه بیدار می‌کرد.

حالا روی تخت سوگند بیست‌وسه‌ساله، دختری دیگر خوابیده بود؛ دختری به نام شیدا؛ شیدایی که می‌دانست شب را کجا خوابیده، اما حتما نمی‌دانست صبح، وقتی چشم‌هایش را باز کند، کجا بیدار شده و قرار است چه کسانی را ببیند.

مولایی چندثانیه‌ای به شیدا زل زد و بعد دلش خواست زنگی به سوگند بزند. او دنبال موبایلش می‌گشت که دید رسولی رفته سر وقت یخچال. نمی‌دانست چرا یک‌باره از رسولی خوشش آمد؛ شاید چون رسولی هم مثل خودش بود؛ از این آدم‌ها که بی‌اختیار به دل بقیه راه پیدا می‌کنند.

پارسا بالای سر رازی رفت و بیدارش کرد؛ البته خیلی ملایم این کار را نکرد و شانه‌اش را سفت و تند، تکان داد. رازی چشم‌هایش را باز کرد و انگار سردرنیاورد که کجاست! اما بعد از چند لحظه یادش آمد. پارسا را که دیده بود، اما این مرد سی‌وچند ساله، رسولی، را ندیده بود؛ مردی با کلاه بافت زمستانی. رازی به چیز دیگری هم دقت کرده بود؛ به یک دست‌بند که به دست‌بند یک تیم فوتبال شبیه بود.

مولایی بالای سر شیدا مانده بود. رازی که چشم‌هایش را باز کرد و روی مبل نشست، پارسا بلند شد و نگاهی به مولایی انداخت. مولایی معنی نگاه پارسا را فهمید و به اتاق رفت، شیدا را که هنوز خواب بود، بغل کرد و به پذیرایی آمد. رازی دید که یک دختربچه در بغل مولایی است، اما چهره‌اش معلوم نبود. پارسا گفت:

«خب این هم خواسته تو» و با دست به شیدا اشاره کرد. رازی دیگر نیازی نداشت آبی به سر‌و‌صورتش بزند، چون همین که فهمید آن دختر شیداست، خواب از سرش پرید و از جایش بلند شد. پارسا گفت:

«خب حالا نوبت توئه!»

رازی به‌طرف مولایی می‌رفت؛ طوری که انگار بخواهد شیدا را بگیرد و مولایی نمی‌دانست باید چه کند!

مولایی گفت: «شنیدی چی گفت؟»

اما انگار شیدای نه‌ساله هوش و حواس رازی را پرانده بود. حالا رازی مولایی را دوری زد تا چهره دختربچه را ببیند؛ بله، خودش بود و خنده‌ای روی لب‌هایش نشست. در همین حین، پارسا در دلش چند فحش آبدار روانه رازی کرد. رسولی در تمام این مدت یک سایت ورزشی را می‌خواند و پیگیر نتایج فوتبال شب قبل بود.

رازی دستی به سر شیدا کشید و گفت: «خب معامله سرجاشه. من و شیدا همین الان با ماشینی که در اختیارمون می‌ذارید، می‌ریم و من، بعد از نیم‌ساعت آدرس سیاه‌چال رو براتون می‌فرستم!»

پارسا گفت: «قبول؛ اما قبل از رفتن باید آدرس رو بدی.»

مولایی گفت: «همه با هم می‌ریم. تو ما رو به‌طرف سیاه‌چال می‌بری و بعد خودت، هرجا که خواستی، می‌ری!»

رازی می‌خواست «نه» بیاورد، اما چند ثانیه‌ای چیزی نگفت و بعد قبول کرد و پارسا گمان برد حتما نقشه‌ای جدید ترتیب داده است!

آن‌ها در دو ماشین به‌طرف آدرس سیاه‌چال می‌رفتند. مسیر به‌سمت شمال تهران بود. شیدا از خواب بیدار شده بود و نمی‌فهمید ماجرا از چه قرار است. فقط پارسا و رسولی در ماشینی که شیدا بیدار شد، بودند. پارسا که متوجه بیدارشدن شیدا شد، برگشت و گفت:

«سلام عمو؛ من دوست پدرت هستم. قراره امروز یه چند ساعتی با هم باشیم.»

شیدا انگار خواب دیده بود و سر در نیاورد این کسی که خودش را عمو معرفی کرده، کیست؛ پس ساکت نشست و چیزی نگفت.

در آن یکی ماشین، مولایی بود و رازی.

به کوچه‌پس‌کوچه‌های نیاوران رسیدند و رازی به مولایی گفت ماشین را کنار بزند. مولایی ایستاد و پشت‌سرش رسولی هم همین کار را کرد. دورتر از این دو ماشین، یک ماشین دیگر هم بود و آن هم کسی نبود جز احمدی.

رازی پیاده شد و اشاره کرد که مولایی هم پیاده شود. مولایی پیاده شد. رازی مولایی را گشت و با دست از ماشین پشت‌سری‌شان هم خواست پیاده شوند. شیدا که چشمش به رازی خورد، جیغ کشید و هوار زد و گفت: «عمو عادل!»

سر صبح سوز بدی می‌آمد و پارسا و رسولی هم پیاده شدند. رازی به یک دست‌بالا‌آوردن از دور برای شیدا قناعت کرد. بعد هم پارسا را گشت و کلت کمری‌اش را بیرون کشید. رسولی را هم گشت، اما رسولی اسلحه‌ای همراهش نبود. کلت را روبه هر سه نفر گرفت و گفت:

«من همین الان با ماشینی که شیدا توی اونه، می‌رم و شما هم می‌تونید پیاده، به همین آدرسی که الان بهتون می‌گم، برید و به سیاه‌چال برسید.»

پارسا گفت:«آدرس؟»

رازی همان‌طور که به‌طرف ماشینی که شیدا در آن نشسته بود، می‌رفت، گفت:

« راه باریک جلو رو که تا انتها برید، می‌رسید به جایی که یه دو راهیه. راه سمت راست، یعنی کوچه تابان رو برید داخل. انتهای تابان یه خونه قدیمیه» و از جیبش یک کلید بیرون آورد و پرت کرد طرف مولایی. حالا به ماشین پارسا رسیده بود و گفت:

«در رو باز می‌کنید و اونجا دنبال سیاه‌چال می‌گردید. من متاسفانه کلید سیاه‌چال رو گم کردم؛ بجنبید!»

پارسا آمد حرفی بزند که رازی یک تیر حواله پای راستش کرد و گفت:

«فکر نکن من از تو نکبت خوشم می‌آد!»

پارسا همان‌جا روی زمین نشست. رازی می‌خواست از لحاظ زمانی، جلوتر از مولایی و پارسا و رسولی باشد؛ برای همین آن‌ها حداقل تا خانه قدیمی کوچه تابان، یک‌ربعی فاصله داشتند و بعد خود بازکردن سیاه‌چال هم حداقل ده دقیقه زمان می‌برد. پارسای تیرخورده و زخمی هم که حتما حرکتشان را کند می‌کرد.

احمدی از دور همه این‌ها را پایید و دید که رازی سوار ماشین شد و رو به شیدا خندید، دور زد و رفت.

اما رازی به کجا رفت و آیا هفت دختر در خانه قدیمی کوچه تابان بودند؟

تنها با خواندن یک قسمت دیگر، شما به جواب این دو سوال خواهید رسید.

 

تعداد بازدید: 126 تاریخ بروز رسانی: جمعه 3 فروردین ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.