ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت نوزدهم)

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت نوزدهم)

 

قسمت نوزدهم:

وزیر به وزیر[1] با عادل رازی

کارآگاه مولایی، بازپرس بازنشسته دایره جنایی تهران، بعد از سال‌ها و بی‌آنکه دلیلش را بداند، پرونده 9دختر 9ساله را قبول کرد. او نمی‌دانست که در‌نهایت به چنین وضعیتی دچار خواهد شد؛ وضعیتی که باید چیزی را از دست می‌داد تا هفت دختر دیگر را «شاید» پیدا کند. همین لفظ «شاید» بلای فکر و جان مولایی بود، چون احتمال می‌داد رکب بخورد و شیدا را دو‌دستی تقدیم عادل کند و آخر بفهمند سیاه‌چالی وجود نداشته و هر هفت دختر مرده‌اند!

مولایی اما همیشه فکری می‌کرد. هنوز کسی نمی‌دانست عادل رازی همراه با مولایی به تهران آمده است. شب بود؛ حدود ساعت یازده. حالا باید عادل رازی را کجا می‌برد و این چه موقعیتی بود که کارآگاه مولایی دچار آن شده بود؟ قاتل و شخصی که ماه‌هاست تمام شهر به دنبالش بودند، حالا در کنار مولایی بود. لباس عادل کم بود، چون مولایی مجال نداده بود که لباسی گرم از آن خانه مخوف و عجیبش بر دارد. مولایی گفت:

«شب را خانه من برویم تا صبح وعده‌مان را عملی کنیم؛ البته امشب یک نفر دیگر هم می‌آید.»

شما در کدام فیلم و داستان به یاد دارید که قاتل و کارآگاه یک جایی از قصه به هم می‌رسند و قاتل شب را مهمان خانه کارآگاه می‌شود؟

عادل رازی گفت: «چه کسی؟»

کارآگاه مولایی در پی آن بود که هر چه زودتر به هومن پارسا خبر بدهد و گفت:

«همکارم؛ هومن پارسا»

حالا در خانه مولایی بودند. خانه درهم و شلخته بود و روی مبل پر از لباس و سینک ظرف‌شویی پر از ظرف‌های کثیف شده بودند و مولایی یک لحظه فکر کرد این چه کار احمقانه‌ای است که او انجام داده است؟!

هومن پارسا تا دقایقی دیگر می‌رسید. مولایی لوکیشن خانه‌اش را بی‌هیچ توضیحی برای پارسا فرستاده بود و پارسا هم بی‌هیچ پرسشی در راه بود. حتما وقتی پای در خانه مولایی می‌گذاشت، شوکه می‌شد!

چشم‌های مولایی دو‌دو می‌زد، چون زمان زیادی بود که نخوابیده بود و حالا هم دلش راضی نمی‌شد که بخوابد. رازی در خانه چرخی زد و بررسی کرد؛ شبیه کسی که می‌خواهد خانه را بخرد. رازی گفت:

«شطرنج داری؟»

مولایی نه‌تنها بدش نمی‌آمد با رازی شطرنج بازی کند، بلکه از خدا هم می‌خواست؛ اما آیا باید با قاتل شهر می‌نشست و شطرنج بازی می‌کرد؟ در دلش جواب این سوال را داد: «تو که او را در خانه‌ات پناه دادی، دیگر شطرنج‌بازی کردن که جای خودش را دارد!» مولایی گفت: «الان می‌آرم.»

در همین زمان که به طرف میز تحریر اتاقش می‌رفت، زنگ خانه به صدا درآمد. اف‌اف خانه مولایی قدیمی بود و او دلش نمی‌خواست عوضش کند. مولایی اف‌اف را برداشت و گفت: «طبقه سه»

هومن پارسا وقتی پله‌ها را بالا می‌رفت، به هر چیزی فکر می‌کرد جز آنکه مولایی الان در خانه‌اش مهمانی دارد به اسم عادل رازی؛ حتی می‌توانست احتمال دهد رئیس‌جمهور زیمبابوه شام را به خانه کارآگاه مولایی آمده، ولی رازی را نه!

کارآگاه مولایی صفحه شطرنج را پهن می‌کرد که پارسا در نیمه‌باز واحد را کامل باز کرد و تمام خانه در دیدرسش قرار گرفت. او حالا مردی را می‌دید که پشت به او نشسته و منتظر بود تا مهره‌های سفید را بردارد و بچیند. هومن پارسا هاج‌وواج به مولایی و بعد به رازی نگاه کرد و تازه فهمید مهمان ناخوانده این وقت شب، چه کسی است؟

********

کارآگاه مولایی وقتی حرکت سوم بازی‌اش را انجام داد، یعنی اسبش را از آن پشت روانه میدان کرد، گفت:

«پس تو قرارمون رو معلوم کن.»

عادل رازی که قرار بود حرکت چهارمش را انجام دهد، کلی فکر کرد و گفت:

«قرار معلومه؛ فردا ظهر شیدا رو توی یک ماشین به آدرسی که می‌گم، می‌برین. بعد من هم آدرس سیاه‌چال رو بهتون می‌دم» و پیاده جلوی رخ سیاه را دو خانه به جلو راند. هومن پارسا گفت:

«و اگر توی آن سیاه‌چال....»

عادل رازی صحبتش را قطع کرد و گفت:

«من هرچی باشم، اما آدم خوش‌قولی‌ام!»

هومن پارسا به ردیاب جاسازی‌‌شده در ماشین فکر می‌کرد؛ اما انتهای فکرش به اینجا هم رفت که عادل رازی حتما فکر این را هم کرده است. او بعد به مولایی نگاه کرد؛ انگار‌نه‌انگار اتفاقی افتاده بود. مولایی بی‌خیال از هر آنچه پیش آمده، دست‌هایش را به پیشانی برده و غرق در بازی‌شان بود. پارسا به این فکر کرد مولایی چرا تا این‌حد بی‌خیال است؟ یعنی نقشه‌ای در سر دارد؟

نیم‌ساعتی کسی چیزی نگفت و این مهره‌ها بودند که جلو و عقب می‌رفتند، نمی‌خوردند و می‌ماندند و بی‌آنکه حرفی بزنند، نقش‌هایشان را ایفا می‌کردند. هومن پارسا منتظر بود ببیند کدامشان برنده می‌شود؟

بازی پابه‌پا پیش می‌رفت و به اندازه هم مهره‌هایشان مانده بود. حالا، هم مولایی و هم رازی، دلشان نمی‌خواست بازنده از روی صندلی بلند شوند. پارسا اما بی‌قرار بود و آن صبر و متانت مولایی را در چنته نداشت. دلش می‌خواست وسیله‌ای، چیزی گیر بیاورد و تا جا دارد، آن را بر فرق سر رازی بزند و از او حرف بکشد. او یاد سرایدار مدرسه افتاد که از‌قضا دستیار و همکار همین عوضی بود و سرش را آن‌قدر به دیوار کوفت تا مرد؛ «عوضی» را پارسا در ذهنش مدام به رازی نسبت می‌داد و به موهای ژولیده و کثیفش نگاه می‌کرد و بیشتر دلش می‌خواست او را کتک بزند.

بازی که تمام شد، مولایی فقط خودش را تا تخت کشاند که بخوابد. چشم‌هایش که بسته شد، حس کرد خوش‌بخت‌ترین آدم روی زمین است. پارسا بالای سر رازی ایستاده و مدام حواسش به اسلحه‌اش بود که در صورت نیاز، عادل رازی را بزند. رازی، بی‌آنکه حرفی بزند، لباس‌های روی مبل کنارش را پایین ریخت و دراز کشید. چشم‌هایش را بست و او هم به خواب رفت. پارسا سر‌ در نمی‌آورد که امشب چه‌خبر است! هیچ‌‌وقت فکر نمی‌کرد در چنین موقعیتی قرار بگیرد. پارسا به سمت یخچال رفت و آبی خورد که صدای خر‌و‌پف رازی بلند شد.

حالا باید چکار می‌کردند؟ دلش خوش بود که مولایی حتما نقشه‌ای در سر دارد. سه ساعت گذشت و پارسا بالای سر رازی نشسته بود. او نباید می‌خوابید و مدام به این فکر می‌کرد که هفت دختربچه در کدام سیاه‌چال بودند؟ به لباس‌های عادل رازی نگاه کرد؛ شلوار پارچه‌ای خرمایی‌رنگ (تابه‌حال شلوارپارچه‌ای به این رنگ ندیده بود) و یک بافت طوسی. پارسا پیامی به همکارانش، رسولی و احمدی، داد و آدرس خانه مولایی را برایشان فرستاد و از آن‌ها خواست شش‌دانگ حواسشان به کوچه باشد و آمد‌و‌رفت ساختمان مولایی را بپایند. ساعت حدود چهار صبح بود که مولایی، با چشم‌هایی پف‌کرده از خواب بیدار شد و تشنگی او را طرف یخچال کشاند. پارسا هنوز بیدار و حواس‌جمع بود. مولایی اشاره‌ای به پارسا کرد تا به طرفش برود. آن‌ها به اتاق سوگند رفتند که حالا مدت‌ها بود کسی پایش را در آن نگذاشته بود. مولایی گفت:

«باید هرطور شده شیدا رو بیاری؛ هر طورشده.»

پارسا گفت:

«نقشه‌ات چی هست؟»

مولایی کمی آب از شیشه آب در دستش سر کشید و گفت:

«نمی‌دونم دقیق. اما می‌خوام فعلا طبق نقشه‌ اون جلو بریم.»

پارسا گفت:

«که چی بشه؟»

این را با صدای بلند گفت؛ انگار همه خرده‌هایی که می‌خواست از اول شب به مولایی بگیرد را در «که چی بشه» بیان کرد.

مولایی گفت:

«بیا جلو بریم. یه فکرایی دارم؛ اما دقیق نمی‌تونم توضیحش بدم.»

پارسا گفت:

«توی مغزم پر از سواله. می‌فهمی؟»

مولایی شیشه آب را به دست پارسا داد و گفت:

«می‌دونم. فعلا من همه حواسم به اون هفت تا دختر هست. باشه؟»

پارسا نفس عمیقی کشید و بی‌حرف از اتاق سوگند بیرون رفت. در حین بیرون‌رفتن نگاهش به تابلوی روی دیوار افتاد؛ مولایی بود حدود پانزده‌ سال پیش و سوگند روی شانه‌هایش نشسته بود. جفتشان خندیده بودند و نور آفتاب مرداد ماه بر سرشان تابیده بود.

... یادم رفت بگویم بازی‌ مولایی و عادل چطور تمام شد؛ تنها وزیرانشان باقی مانده بودند که در آخر تصمیم گرفتند وزیر به وزیر کنند و بازی پات شود. هیچ‌کس نبرد؛ اما بازی اصلی فردا بود و باید آنجا معلوم می‌کردند چه کسی برنده خواهد بود!

 



[1] اصطلاحی در بازی شطرنج که در آن سیاه و سفید به این نتیجه می‌رسند که  در شرایط کاملا مساوی وزیرانشان را از دست بدهند.

تعداد بازدید: 43 تاریخ بروز رسانی: جمعه 3 فروردین ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.