ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت هجدهم)

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت هجدهم)

فصل هجدهم

پانزده سکانس حیاتی

 

اگر این فصل را این‌طور آغاز کنم که عادل رازی در صندلی شاگرد ماشین کارآگاه مولایی، بی دست‌بند نشسته و با او به تهران برمی‌گردد، شاید کسی باور نکند! شاید کسی باور نکند که عادل رازی، انگار منتظر مولایی بوده و شاید کسی باور نکند که با این حساب، هنوز عادل رازی یک قدم از مولایی و دیگران جلوتر بود؛ اما باید باور کنید! بعد‌از‌ظهر روزی که مولایی به روستای زناسوج قزوین رسید، او و عادل رازی به تهران برمی‌گشتند، اما اینجا چند سوال پیش می‌آید: «برخورد اولیه عادل رازی با کارآگاه مولایی چطور صورت گرفت؟»، «چرا و چطور عادل رازی منتظر مولایی بود؟» و«دختربچه‌ها کجا هستند؟»

 

سکانس اول:

بعد از یک ساعت، وقتی که کارآگاه مولایی روی دیوار آن خانه مخوف و بزرگ، از پشت برگ‌ها عادل رازی را می‌پایید، دید که هیچ‌چیز دستگیرش نشده است؛ نه عادل رازی کار خاصی می‌کند و نه از دختربچه‌ها خبری هست. به‌همین‌دلیل، اسلحه‌اش را بیرون آورد. در یک لحظه، پلک‌هایش از بی‌خوابی پرید و ترسید؛ البته ترسش طبیعی بود، چون کسی که تمام شهر دنبالش بودند و به خونش تشنه، در چند ‌متری‌اش و پشت به او نشسته و معلوم نبود چه می‌کند. مولایی پایین پرید، اسلحه را به طرف عادل گرفت و گفت:

  • -«بدون اینکه دستت پایین بیاد، برگرد طرف من.»

     

    سکانس دوم:

    رازی دست‌هایش را پشت سرش برده بود و به‌طرف مولایی قدم برمی‌داشت. مولایی در هر قدم که رازی بر می‌داشت، بیشتر قیافه‌اش را برانداز می‌کرد؛ نه چاق بود و نه لاغر و موهایش ژولیده بود. تئوری کارآگاه مولایی درباره او در چشمانش صدق می‌کرد و مولایی آن را حس کرد. رازی، همان‌طور که پیش می‌آمد، گفت:

  • -«منتظرت بودم؛ البته نه به این زودی، اما منتظرت بودم.»

    حالا عادل فاصله‌ای با مولایی نداشت و در همین حال گفت:

  • -«خیلی چیزها رو می‌دونم؛ اما هنوز نمی‌دونم اهل معامله هستی یا نه؟»

     

    سکانس سوم:

    از‌آنجایی‌که عادل رازی، طبق برنامه‌اش، منتظر کارآگاه مولایی بود، بچه‌ها را چند روز قبل به تهران برده بود؛ همان‌طور‌که در آن فایل صوتی وعده داده بود. بچه‌ها در یک سیاه‌چال در تهران بودند و کارآگاه مولایی، فقط تا فردا وقت داشت شیدا را به عادل رازی برگرداند و هفت دختر بچه دیگر را صحیح و سالم پیدا کند.

     

    سکانس چهارم:

    عادل رازی از یک هفته قبل از آنکه سر و کله مولایی به زناسوج پیدا شود، کلافه شده بود؛ کلافه از حضور دختربچه‌ها و سر‌کردن با آن‌ها. آن‌ها مدام گریه می‌کردند و به دست و پای او می‌افتادند که آن‌ها را برگرداند.

     

    سکانس پنجم:

    رازی یک روز از خواب بیدار شد و تصمیم گرفت این بازی مسخره را تمام کند. تمام‌شدن این بازی مسخره برای او، تنها در یک صورت جواب می‌داد: شیدا!

     

    سکانس ششم:

    وقتی آن‌ها از خانه دور می‌شدند و به طرف خودروی سفید رنگ مولایی می‌رفتند، عادل رازی جلوتر راه افتاده بود و مولایی، پشت سر او در یک فاصله دو متری قدم برمی‌داشت و اسلحه‌اش هم آماده شلیک بود.

     

    سکانس هفتم:

    وقتی به ماشین رسیدند، مولایی به عادل رازی دست‌بند زد.

     

    سکانس هشتم:

    مولایی در ماشین موبایلش را به شارژ زد. عادل رازی در صندلی شاگرد نشسته بود که مولایی تصمیم گرفت دست‌بند او را باز کند.

    عادل رازی گفت:

  • -«خیلی برام جالبه که بدونم درباره‌ام چی فکر می‌کردید؟»

    مولایی باورش نمی‌شد و فکر می‌کرد که نکند دارد خواب می‌بیند و گفت:

  • -«از طرد‌شدن وحشت داری؟»

    عادل رازی سکوت کرد؛ سکوتی ممتد و طولانی. فقط صدای موتور ماشین مولایی روی جاده قزوین به تهران می‌آمد. مولایی نگذاشت عادل رازی جواب بدهد؛ اصلا شاید رازی نمی‌خواست و نمی‌توانست جواب بدهد.

    مولایی پرسید:

  • -«از اینکه کسی تو رو پس بزنه، چه احساسی پیدا می‌کنی؟ خشم؟»

    صدای دندان قروچه عادل رازی آمد. در همان حین، عادل رازی از جورابش چیزی در‌آورد و آن را زیر گلوی کارآگاه مولایی گذاشت؛ یک چاقو بود؛ تیز و تمیز و انگار تا‌به‌حال از آن استفاده نشده بود. عادل رازی گفت:

  • -«خیلی برام راحته که تو رو بکشم؛ همون‌طور که برام راحت بود توی زناسوج بکشمت تا خوراک کلاغ‌ها بشی. اما چون چیز مهم‌تری می‌خوام، پس زیادی حرف نزن.»

    سکانس نهم:

    مولایی وقتی روی رازی اسلحه کشید، در حیاط گشت تا طنابی پیدا کند. طنابی پیدا کرد و به زحمت، عادل رازی را به یک صندلی بست و بعد خانه را گشت و چرخی زد تا ببیند چه پیدا می‌کند. خانه یک اتاق بازی بزرگ در زیرزمین داشت و معلوم بود که چند بچه، مدتی آنجا زندگی کرده‌اند. تصمیم گرفت سر فرصت آنجا را بگردد و وارسی کند؛ پس به سراغ عادل رازی رفت.

     

    سکانس دهم:

    مولایی به این فکر کرد که چرا در خانه او را نگشته و به نظرش آمد چرا عادل رازی از چاقویش برای بریدن طناب‌ها و فرار‌کردن استفاده نکرد؟!

    عادل رازی شیشه ماشین را پایین کشید، چاقو را بیرون انداخت و گفت:

  • -«کار مهم‌تری هست؛ همین.»

     

    سکانس یازدهم

    یک ربع گذشت. مولایی گفت:

  • -«من درباره‌ات این‌طور فکر می‌کردم که خیلی صدمه دیدی و رنج کشیدی.»

    موبایل مولایی روشن شد و صدای پیامک بود که می‌آمد؛ بیشتر آن‌ها هم از طرف پارسا بود. مولایی دنبال یک جواب بود و بیشتر دلش می‌خواست تئوری‌اش، همین حالا و در جاده قزوین به تهران، اثبات شود.

    عادل رازی گفت:

  • -«تو چه می‌فهمی!»

    با اینکه مولایی یک جورهایی نفهم خطاب شده بود، اما خوشحال بود؛ خوشحال از اینکه این جواب رازی به تئوری مولایی نزدیک بود.

     

    سکانس دوازدهم

    عادل رازی خوابش برده بود؛ انگار‌نه‌انگار که به‌عنوان یک قاتل و آدم‌ربا دارد به تهران می‌رود. مولایی مدام محاسبه می‌کرد که در مغز رازی چه می‌گذرد؟ او تصور می‌کرد وقتی یک شطرنج‌باز حرفه‌ای، وزیرش را جلویت می‌گذارد و اجازه می‌دهد تو آن را بزنی، چه نقشه و ترفندی دارد؟

     

    سکانس سیزدهم

    کارآگاه مولایی ماشین را کنار جاده نگه داشت. تا تهران سی‌و‌پنج دقیقه بیشتر راه داشتند. او به پارسا پیامک زد:

    «دارم می‌آم!»

    سوگند، دخترش، هم چندبار زنگ زده بود؛ به او هم پیام داد: «خوبم. به زودی زنگ می‌زنم!»

     

    سکانس چهاردهم

    مولایی تصور کرد وقتی با عادل رازی به سازمان برود، بقیه چه فکری می‌کنند؟ عادل رازی کماکان خواب بود. مولایی نمی‌دانست چرا دلش می‌خواهد از خوابیدن عادل رازی فیلم بگیرد؛ پس تلفنش را برداشت و فیلم گرفت. حالا باید می‌فهمید آن هفت دختربچه را کجا قایم کرده است! یک لحظه فکر کرد نکند همه آن‌ها را کشته باشد و همه این‌ها یک نمایش احمقانه و روان‌پریشانه است؟

     

    سکانس پانزدهم

    حالا در تهران بودند. ساعت هشت شب بود و ترافیک. عادل رازی بیدار شد و گفت:

  • -«فکر می‌کنی بتونی شیدا رو برای من بیاری؟»

    مولایی گفت:

  • -«من بهت قول می‌دم کمکت کنم؛ تاجایی‌که بتونم. اما باید مطمئن باشم که هفت تا دختر دیگه زنده هستند.»

    عادل رازی گفت:

  • -«اون‌ها زنده‌اند. شیدا رو چطور می‌تونی به من برسونی؟»

    مولایی گفت:

  • -«خودت رو بذار جای من؛ خیلی سخته از خانواده‌اش که بعد مدت‌ها دخترشون پیششون برگشته، بخوایم حالا دخترتون دوباره ...»

    عادل رازی نگذاشت مولایی حرفش را تمام کند و گفت:

  • -«آره می‌فهمم؛ پس می‌شه یه کاری کرد!»

    مولایی گفت:

  • -«چه کاری؟»

    عادل رازی کمی روی صندلی جابه‌جا شد، دستی به موهای کثیفش کشید و گفت:

  • -«تو، بدون اینکه کسی بفهمه، به من کمک می‌کنی تا شیدا برگرده پیش من و من آدرس سیاه‌چال رو می‌دم و تو هفت تا دختر رو پیدا می‌کنی. خوبه؟»

 

 

تعداد بازدید: 357 تاریخ بروز رسانی: جمعه 3 فروردین ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.