ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت هفدهم)

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت هفدهم)

قسمت هفدهم

جاده‌ای به نام معجزه

نمی‌دانست چرا ذهنش مدام به‌سمت شطرنج و مهره‌ها و موقعیت‌های آن می‌رود؛ ماجرا درست مثل بازی شطرنج شده بود. یک‌باره بخت به کسی که در آستانه باخت بوده و سوارها از دست داده بود، رو می‌کند و در تاریکی باخت و شکست، چراغی کم‌نور می‌یابد و بی‌درنگ به طرف نور می‌تازد؛ درست مثل مولایی در آن شب سرد زمستانی ماه بهمن و در آن جاده تاریک و سوت و کور و در آن تنهایی و برهوت.

چشمانش در حال بسته‌شدن بودند و خواب، پشت فرمان، دمار از روزگارش درآورده بود؛ اما می‌دانست که این یک فرصت طلایی است و تنها باری است که می‌شود «عادل رازی» را کیش داد.

دیگر نتوانست ادامه دهد. فلاشر را زد و ماشین را کنار جاده نگه داشت. بخاری را تا آخر زیاد و درها را قفل کرد. او تصمیم داشت نیم‌ساعتی چشم‌هایش را ببندد و بعد دوباره به طرف «زناسوج» به راه بیفتد. در دلش اطمینان داشت که این راه و جاده او را به عادل رازی خواهد رساند؛ پس نیم‌ساعتی چشم‌هایش را بست تا جانی تازه کند و نفسی چاق. خوابش بُرد و خواب چهارده سال قبل را دید؛ زمانی که به خودشان آمدند و دیدند مرغ عشق همسرش در قفس نیست و انگار پر زده و رفته است. همسرش سه شب بی‌تابی کرد و به فکر مولایی هم قد نمی‌داد که مرغ عشق کجا می‌تواند رفته باشد. بالاخره یک روز که او سرکار بود، همسرش تماس گرفت وگفت که مرغ عشق برگشته است! مولایی هم کارش را رها کرد و به طرف خانه رفت. حالا هم شبیه همان وقت بود که با سرعت به طرف خانه می‌رفت تا مرغ عشقشان را ببیند. چشم‌هایش را باز کرده و بخاری را خاموش کرد و شیشه را پایین داد. سوز سردی به صورتش خورد و خواب را از سرش پراند؛ پس ماشین را روشن کرد و به راه افتاد.

کمتر از پنجاه دقیقه بعد به روستای زناسوج رسید. تصور می‌کرد به محض رسیدن به آنجا غار غار کلاغ‌ها گوشش را کر کند، اما خبری از کلاغ نبود. ساعت نزدیک هشت صبح و نور صبحگاهی بهمن ماه روستای زناسوج، همه‌جا را روشن کرده بود. حتم داشت که تا ساعاتی دیگر همه می‌فهمیدند که غریبه‌ای با یک ماشین سفیدرنگ وارد روستا شده است. او به موبایلش نگاه کرد و فهمید آنتن ندارد. موبایلش را خاموش و روشن کرد، اما فایده‌ای نداشت. او ماشین را پشت چند درخت تنومند کاج پارک کرد و پیاده به طرف روستا راه افتاد؛ انگار‌نه‌انگار که نخوابیده و خسته است.

مولایی هر لحظه بیشتر حس می‌کرد که به دخترها و عادل رازی نزدیک شده است. روستا خلوت و ساکت بود و به نظرش آمد چون سر صبح است، احتمال دارد اهالی روستا خواب باشند؛ اما بعد جواب فکرش را این‌طور داد که روستاییان سحرخیز هستند و همیشه آماده به کار. صدای غار کلاغی را شنید؛ کلاغ بالای سر‌در خانه‌ای نشسته بود و انگار ورود مولایی را به روستا خوش‌آمد گفت.

خانه‌های روستا مولایی را به زمان‌های دور می‌برد و فکر می‌کرد در روزگار قدیم راه می‌رود. حالا باید احتیاط می‌کرد و زاغ روستا را چوب می‌زد؛ چون هر حرکت اشتباهی موجب می‌شد بازی را دوباره باخته ببیند. یک آن به خودش گفت که اگر تمام این حدس و گمان‌ها اشتباه از آب در بیاید، چه؟ اگر اصلا عادل رازی در این روستا نباشد، چه؟ آن‌وقت باید دست از پا درازتر، به تهران و اداره بر‌می‌گشت؛ اما بی‌خیال این فکر مزاحم شد. او خانه‌ها را یکی‌یکی رد می‌کرد و در موبایلش که شارژ آن در آستانه تمام‌شدن بود، چیزهایی می‌نوشت؛ هر چیزی را که به نظرش می‌آمد ممکن است به درد بخورد، نوشت.

مولایی از دور پیرمردی را دید که به طرف او می‌آمد. پیرمرد کمر خم کرده و معلوم بود سن‌و‌سالی از او گذشته است. چشم مولایی پی یک ماشین ون هم بود؛ می‌چرخید تا ببیند آیا ون را می‌یابد یا نه!

پیرمرد با قدم‌های آرام و هلک‌هلک‌کنان به مولایی نزدیک می‌شد و در دستش زنبیلی داشت. پیرمرد اصلا متوجه مولایی نشد. مولایی همیشه از خودش می‌پرسید که پیرها، چه در شهر و چه در روستا، کجا می‌روند؟ دنبال چه هستند و حتی در زنبیلش چه دارد؟

پیرمرد به طرف ناکجاآباد و مولایی هم رو به جلو رفت. او چند خانه را رد کرد و به نظرش آمد که پشت درختچه‌ها، یک دشت وسیع است. به درختچه‌ها رسید و حالا می‌توانست دشت را ببیند؛ البته او حواسش بود طوری بایستد که کسی متوجهش نشود و درست همین لحظه که مشغول رصد‌کردن و برانداز دشت بود، آن دورها مردی را دید که به طرف انتهای دشت می‌رفت. مولایی در یک چشم‌بر‌هم‌زدن خودش را در مسیر مرد انداخت. از دور اصلا نمی‌توانست تشخیص دهد که مرد چند ساله و چه شکلی است؟ اما دنبالش رفت.

قدم‌هایش را تندتر برداشت؛ ده‌برابر سرعت همیشگی‌اش و صد‌برابر سرعت آن پیرمرد روستایی. حالا مرد را در پانصدمتری خودش می‌دید. ترسید که نکند مرد، عادل رازی باشد و برگردد و متوجه شود که کسی دارد تعقیبش می‌کند و پا به فرار بگذارد!

کارآگاه مولایی خط تعقیبش را از صورت صاف در‌آورد و تلاش کرد به صورت اریب به تعقیب ادامه دهد. در همان حین که به تعقیب ادامه می‌داد، موبایلش را دوباره از جیبش درآورد، اما هنوز آنتن نداشت. او عکس عادل رازی را دوباره در موبایلش دید؛ او می‌خواست ببیند که درست دیده یا نه؟

حالا مرد به خانه‌ای عجیب رسیده بود؛ خانه‌ای که دیوارهای بلند و سیمانی داشت و دورتادورش هیچ خانه‌ای نبود. آن دیوارهای سیمانی بیشتر مولایی را مطمئن کرد که این مرد، همان عادل رازی است. مرد بی‌آنکه دور‌و‌برش را بپاید، به خانه رفت. مولایی دست به پشت کمرش برد و از وجود کلت کمری‌اش اطمینان یافت. در همین لحظه، شارژ موبایلش هم تمام شد. او آرام و قرار نداشت و حتم داشت که دخترها پشت این دیوارهای سیمانی هستند و آن مرد هم خودش بود؛ عادل رازی.

بی‌واهمه به خانه رسید؛ اما جلو نرفت. احتمال داد روی دیوارهای خانه دوربین مدار بسته باشد و احتمالش هم درست از آب در آمد؛ دو دوربین روی دیوارها بود. خانه را دور زد و فهمید که دورتادور خانه دیگر دوربینی نیست؛ پس تلاش کرد تا از دیوارهای پشتی خانه بالا برود. به هر زحمتی که بود و با پنجاه سال سن، سرحال و قبراق دیوار را بالا رفت. حالا حیاط را می‌دید؛ بله! این مرد، عادل رازی بود و ماشین ون هم زیر یک درخت پارک شده بود.

معماری خانه خیلی خاص بود و انگار چند زیرزمین داشت؛ اما خانه سوت و کور بود. یعنی بچه‌ها حالا خواب بودند؟

عادل رازی گوشه آن حیاط بزرگ داشت روی زمین چیزی را جابه‌جا می‌کرد. کارآگاه مولایی به نظرش آمد که موقعیتش زیاد خوب نیست و اگر عادل رازی برگردد، حتما او را خواهد دید؛ بنابراین جستی زد و خودش را به جایی از دیوار رساند که برگ‌های چند درخت چند متری از دیوار بالاتر رفته بودند. شاید هرکس دیگر بود، یک تیر به سوی عادل رازی شلیک کرده و دستگیرش می‌کرد؛ اما کارآگاه مولایی صبر کرد، چون او به یاد حرف عادل رازی افتاد که «من همیشه در حال تعقیبتان هستم!»

حالا اشتباه کرده بود و مولایی کیش اول را داده بود و می‌خواست صبر کند و ببیند ماجرا از چه قرار است؟

جایش خوب بود و سر‌و‌کله کلاغ‌های روستای زناسوج هم تازه پیدا شده بود. مولایی به این فکر کرد که چطور توانستند اینجا را بیابند؟ چطور به ذهنش رسید که کلاغ‌ها ... حالا دیگر چیزی نمانده بود تا عادل رازی را مات کند!

تعداد بازدید: 118 تاریخ بروز رسانی: جمعه 3 فروردین ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.