ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت شانزدهم)

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت شانزدهم)

داستان دنباله دار

فصل شانزدهم

سرنخی چون کلاغ‌ها

به این فکر می‌کردند که پای معامله عادل رازی بروند یا خیر؟ عادل رازی در ازای شیدا، هفت دختر دیگر را آزاد می‌کرد، اما مولایی و پارسا بیش‌از همه به این فکر می‌کردند که به خانواده شیدا چه بگویند؟ بگویند که اجازه بدهید دخترتان که حالا پس از مدت‌ها صحیح و سالم به خانه برگشته، موضوع معامله ما با عادل رازی قرار بگیرد؟

تا جلسه پرسش و پاسخ نیم‌ساعت مانده بود و خبرنگاران از همه‌چیز باخبر بودند، به جز ماجرای «سی‌دی»ای که امروز صبح در ماشین مولایی پیدا شده بود. جلسه در یک فرهنگ‌سرا در شمال تهران برگزار می‌شد. مولایی، ژولیده و خسته، پشت میز و روبه‌روی خبرنگاران نشست. پارسا اما، شیک و خوش‌پوش صندلی‌اش را تنظیم می‌کرد. قرار بود اگر مولایی و پارسا صلاح دیدند، قبل از سوالات مقدمه‌ای را بگویند و بعد منتظر پرسش‌ها شوند؛ اما آن دو چیزی نگفتند و اولین خبرنگار که پسر جوانی بیست‌و‌چند ساله بود، سوالش را پرسید:

  • -«فکر می‌کنید عادل رازی از هوش بسیار بالایی برخوردار است که تا‌به‌حال حتی نتوانسته‌اید به او نزدیک شوید؟»

    هوش بسیار بالا؟ هوش مولایی از زمان کودکی مثال‌زدنی بود و حالا پسری جوان روبه‌رویش نشسته و سوالی کرده بود که می‌خواست هوش و ذکاوت مولایی و پارسا را دست بیندازد. مولایی به خانه مادربزرگش فکر کرد؛ به حمله مورچه‌ها که هیچ‌کس نمی‌توانست از هجومشان جلوگیری کند و او بود که توانست خانه و اهل خانه را از شر آن‌ها خلاص کند. مولایی گفت:

    «من متوجه سوالتان شدم؛ اما می‌خواهم به شما بگویم که عدم‌انتشار پاره‌ای از جزئیات درباره پرونده عادل رازی به‌معنای انفعال ما نبوده و نیست. قطعا همین الان که ما با هم گفت‌وگو می‌کنیم، همکارانمان در حال کار و پیگیری هستند.»

    جلسه آن‌طور که فکرش را می‌کردند، نبود؛ آن‌طور که مورد هجمه خبرنگاران قرار بگیرند. حتی در آخر جلسه یک خبرنگار از مولایی پرسید:

  • -«در حال حاضر، ما به‌عنوان اصحاب رسانه چه کمکی می‌توانیم بکنیم؟»

    مولایی میکروفونش را تنظیم کرد و صدایش را پایین آورد:

  • -«من می‌دانم که عادل رازی اخبار را پیگیری می‌کند. اگر امکان دارد، ذهن او را منحرف کنید. اگر نمی‌دانید چطور، من به شما خواهم گفت» وجمله بعدی‌اش را آن‌قدر آرام گفت که سالن غرق در سکوت شد؛ انگار هیچ‌کسی پلک نزد و شش دانگ حواس‌ها به خواسته کارآگاه مولایی بود.

بعد از جلسه و به پیشنهاد پارسا به پیتزا داوود رفتند. مولایی سال‌ها بود که گذرش به آن کوچه و مغازه بکر نیفتاده بود. تا سفارششان آماده شود، مولایی گفت: «تا بیست‌ودو بهمن چیزی نمانده. نظرت چیست؟ باید چکار کنیم؟»

پارسا که داشت کالباس می‌خورد، گفت: «اگر شیدا را گرفت و دست ما هم به هفت تا دختر نرسید، چه؟»

مولایی به دیوار تکیه داد و به حرفی که پارسا زد، فکر کرد و گفت: «ما دو راه داریم. اول اینکه فرض کنیم عادل رازی در این مقوله صداقت دارد و با تحویل‌گرفتن شیدا، آدرس جایی را به ما خواهد داد که هفت دختر دیگر هم هستند. دوم هم اینکه ما شیدا را به او برمی‌گردانیم و سرمان کلاه می‌رود که البته من این‌طور فکر نمی‌کنم.»

پارسا آن‌قدر کالباس خورد که کوچه را بوی کالباس گرفته بود. پارسا گفت: «چرا؟»

مولایی گفت: «طبق نظر من، عادل رازی حالا و بعد از مدت‌ها فهمیده که تنها یک نفر در دنیا وجود دارد که او را تمام و کمال دوست دارد و او هم شیداست. به نظرم آن هفت دختر باقی‌مانده هم دیگر طاقتشان سر آمده و حالا رازی دلش می‌خواهد شیدا برگردد.»

پارسا نگاهی به مغازه انداخت تا ببیند سفارششان آماده شده یا نه و گفت: «اگر بشود شیدا را پای معامله آورد، آن‌وقت می‌شود کارهایی کرد؛ البته اگر به قول تو، عادل رازی در این معامله صداقت داشته باشد!»

مولایی گفت: «مثلا چه کاری؟»

پارسا دکمه کتش را بست و گفت: «می‌توانیم شیدا را با ردیاب و میکروفون تجهیز کنیم تا هرجا که او رفت، پیدایش کنیم.»

سوز سرما گریبان مولایی را هم گرفت؛ او گره شال گردنش را سفت کرد و گفت: «به نظرت او احتمال این‌ها را نمی‌دهد و برایشان فکری نمی‌کند؟»

پارسا بی‌آنکه جوابی به سوال مولایی بدهد، به مغازه رفت و سفارششان را گرفت و بی حرف پیتزا را خوردند؛ اما مولایی تمام مدت خوردن پیتزا، به شیدا و رازی و هفت دختر فکر می‌کرد.

بالاخره باید تصمیمی می‌گرفتند. در شطرنج اصطلاحی به نام force وجود دارد؛ یعنی شما مجبور به انجام کاری هستید و این اجبار گاهی به‌معنای از‌دست‌دادن است. مثلا شما مجبور به ازدست‌دادن وزیر هستید تا در بازی باقی بمانید و حالا مولایی احساس می‌کرد که در همین موقعیت است؛ او مجبور بود کاری کند. یا باید شیدا را پای معامله می‌برد و خوش‌بینانه به هفت دختر می‌رسید، یا شیدا هم...

ساعت حدود سه صبح بود که بخش تحقیقات به یافته‌ای رسید که ضربان قلب مولایی را بالا برد؛ آن‌ها پس از تحقیقات فراوان دریافتند که در نزدیکی شهر قزوین، روستایی به نام «زناسوج» وجود دارد که به شهر کلاغ‌ها معروف است و به عقیده روستاییان، زناسوج محل تولد اولین کلاغ دنیاست. مولایی در دفترچه خاطرات عادل رازی و هم‌چنین در «سی‌دی»ای که عادل برایش فرستاده بود، از کلاغ‌ها خوانده و صدای آن‌ها را شنیده بود. او در نقشه موجود در اینترنت، روستای زناسوج را پیدا کرد و فهمید که زمان رسیدن به آن روستا دوساعت‌و‌بیست دقیقه است.

مولایی زنگ زد تا برایش قهوه بیاورند. هومن پارسا گفت: «من هم می‌آیم»، اما مولایی گفت: «نه؛ تنها می‌روم. تو نزد خانواده شیدا برو و هر طوری هست، او را برای چند روزی با خودت بیاور.»

پارسا گفت: «چطوری؟»

مولایی که تمام حواسش به روستای زناسوج بود و مدام به آنجا فکر می‌کرد و ته قلبش که حالا صدای طبل می‌داد، روشن بود که عادل رازی آنجاست، گفت: «واقعا نمی‌دانم.»

تا قهوه‌اش را بیاورند، آستین‌هایش را بالا زد و وضو گرفت. قبل‌ترها خیلی این کار را انجام می‌داد؛ اینکه قبل از رفتن به یک ماموریت وضو بگیرد تا آرام شود. حالا که قلبش به طرز عجیبی می‌زد، باز هم وضو گرفت. قهوه‌اش که رسید، بی‌خیال داغی و تلخی آن، مثل یک نوشابه خنک آن را سر‌کشید. شال وکلاه کرد و بدون‌ خداحافظی از پارسا، سوار ماشینش شد.

خیابان خلوت و سرد بود و مدام در گوشش صدای کلاغ‌ها می‌پیچید. رادیوی ماشین را روشن کرد؛ صدای مرحوم «محمد نوری» می‌آمد. یاد کنسرت سال‌های قبل افتاد که با همسرش رفته بود. وسط خاطره‌بازی و سفر به آن شب دل‌انگیز، صدای کلاغ‌ها می‌آمد؛ دست بردار نبودند و انگار آن‌ها هم داشتند به مولایی نشانی می‌دادند. چشم‌هایش باز نمی‌ماند و از ذهنش گذشت که قهوه خوب اثر نکرده است!

صدای رادیو را زیاد کرده و به این فکر می‌کرد که هنگام طلوع خورشید به زناسوج خواهد رسید.

آیا می‌توانست عادل رازی را پیدا کند؟

تعداد بازدید: 45 تاریخ بروز رسانی: جمعه 3 فروردین ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.