ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت پانزدهم )

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت پانزدهم )

فصل پانزدهم

تکنیک سایه

 

بعد از بازجویی از ساقی کابُک، هیچ‌چیز خاصی دستگیرشان نشد. پسر که در یک پاساژ کار می‌کرد، چیز زیادی از پخش کابُک نمی‌دانست. او گفت که دو سال پیش مشتری‌ای داشته که حالا در هلند زندگی می‌کند. مشتری به پسر پیشنهاد پخش کابُک را با پول خوب داده و هنوز هم بعد از این همه مدت، پسر از رابط‌های مختلف، کابک می‌گرفت و در ازای آن پول می‌پرداخت. هومن پارسا بیشتر از آنکه پرونده عادل رازی را پی بگیرد، محو باند کابک شده بود؛ اینکه چقدر ساز‌و‌کار باند روی حساب و کتاب است!

با پسر ساقی قرار و مداری گذاشت و به او فهماند که جرمش چه خواهد بود؛ اما اگر بتواند اطلاعاتی بیشتر از باند کابُک در اختیار آن‌ها قرار دهد، حتما در مجازاتش تخفیف خواهد گرفت؛ همان حربه‌ای که همه پلیس‌ها از آن استفاده می‌کنند و پسر هم قبول کرد.

اواسط بهمن‌ماه بود. هوا مدام سوز برف داشت، اما دلش نمی‌آمد ببارد. کارآگاه مولایی دو روزی می‌شد که در سازمان می‌خوابید. تابه‌حال هرگز ذهنش آن‌قدر آشفته نبود. او نمی‌توانست روی یک موضوع تمرکز کند و آن را پیش ببرد. مولایی قرار بود که عصر در یک نشست پرسش و پاسخ به همراه هومن پارسا با اصحاب رسانه شرکت کند. روزنامه‌نگارها صبرشان تمام شده بود و آن‌قدر در مطالبشان به دایره جنایی تهران تاخته بودند که حد نداشت؛ اینکه چطور آن‌ها بعد از حدود چهار ماه هنوز نتوانسته‌اند حتی ردی از آن قاتل روانی بگیرند. آن‌ها درخواست داده بودند با کسانی که مستقیما این پرونده را جلو می‌برند، مصاحبه کنند؛ پس کارآگاه مولایی به جلسه عصر فکر می‌کرد؛ به اینکه به آن‌ها چه بگویند؟ بگویند به چه سرنخ‌هایی رسیده‌اند؟ اصلا در‌حال‌حاضر به سرنخی رسیده‌اند؟ او فقط یک تئوری داشت؛ تئوری تحقیرشدن توسط معشوقه‌ها و حالا عادل رازی در‌صدد انتقام برآمده است. این در‌واقع یک موقعیت اثبات به خود است؛ عادل رازی می‌خواست به خودش اثبات کند که کسانی هم پیدا می‌شوند که او را دیوانه‌وار دوست داشته باشند.

البته تیم هومن پارسا اطلاعاتی داشت، اما در واقع همه آن‌ها به‌دردنخور بودند. به این فکر کرد کاش می‌توانست جلسه بعد‌از‌ظهر را لغو کند؛ اما نمی‌شد و در اذهان روزنامه‌نگارها یک‌جور فرار به حساب می‌آمد. بلافاصله به ماشینش فکر کرد؛ به اینکه در سرما هر موقع دو روز استارت نخورد، به مکافات روشن می‌شود؛ پس چایش را نصفه روی میز رها کرد و تصمیم گرفت برود سر وقت ماشینش تا روشنش کند و به خانه برود، دوشی بگیرد، اصلاح کند و یک لباس مناسب برای نشست بعد‌از‌ظهر بپوشد. در ماشین نشست. حواسش به صندلی شاگرد نبود. چون در هفته‌های گذشته خوب و کافی نخوابیده بود، برای همین حواس شش‌دانگ همیشگی‌اش را نداشت. سوئیچ انداخت و استارت زد، اما ماشین ناز همیشگی فصل زمستانش را کرد و بنا را گذاشت به روشن‌نشدن. او دوباره استارت زد، اما موتور به کار نمی‌افتاد. توی ماشین سردتر از بیرون بود. تنش لرزی گرفت و خواست که از ماشین پیاده شود و از بچه‌های سازمان برای روشن‌شدن ماشین کمک بگیرد که چشمش به صندلی شاگرد افتاد؛ یک سی‌دی بود؛ شبیه سی‌دی‌های خام و نوشته‌ای شبیه دست‌خط بچه‌های ابتدایی روی سی‌دی بود:

«برای شما دوستان»

سی‌دی نظرش را جلب کرد. بی‌حواس به آنکه ماشین روشن نمی‌شود، دوباره سوئیچ را چرخاند و ماشین این‌بار جانی کند و روشن شد. ضبط هم چراغش خودبه‌خود روشن شد. یک سی‌دی در ضبط بود که آن را درآورد و سی‌دی «برای شما دوستان» را در ضبط گذاشت. برای چند ثانیه صدای کلاغ‌هایی از دور می‌آمد و بعد:

«سلام. می‌دونم که شماها می‌خواید بدونید من کجا هستم؟ اما یادتون نره بیشتر از اینکه شما دنبال من باشید، من سایه‌به‌سایه پشت سر شما هستم. این یک تکنیک خاصه و خودم این تکنیک رو ابداع کردم و اسمش رو هم گذاشتم «تکنیک سایه»؛ یعنی هیچ‌وقت شما نمی‌تونید من رو پیدا کنید، چون دنبال‌کردن یعنی به جلو رفتن و به عقب نگاه‌نکردن؛ به‌خاطر‌همین هم من همیشه پشت سر شما هستم؛ حتی شاید همین الان. این پیام رو جدی بگیرید، چون هفت تا از دخترها هنوز پیش من هستند. من هفت‌تاشون رو به شما برمی‌گردونم، اما تحت یک شرایطی. اون هم اینکه «شیدا» پیش من برگرده. خیلی سخت نیست؛ چند روز دیگه بیست‌و‌دوم بهمنه. شیدا رو توی جمعیت میدان آزادی ول کنید؛ بدون اینکه تعقیبش کنید. فقط یادتون باشه من می‌فهمم که دارید پی‌اش رو می‌گیرید. پس اگه می‌خواید هفت تا دختر دیگه صحیح و سالم پیش خانواده‌هاشون برگردند، شیدا باید صحیح و سالم پیش من برگرده. اگه شیدا برگشت، به شما آدرس یک سیاه‌چال رو می‌دم که هفت تا دختر اونجا هستند و می‌تونید برید سراغشون. اگه نه؛ آدرس همون سیاه‌چال رو می‌دم، اما مارهای من در کمتر از یک دقیقه، همشون رو از پا در آوردن و اونا هم دراز‌به‌دراز افتادن. اون‌وقت می‌تونید هفت تا مار من رو زنده داشته باشید! قرارمون یادتون نره؛ شیدا روز بیست‌ودو بهمن توی شلوغی راهپیمایی و میون جمعیت رها می‌شه و خودش می‌دونه چطور باید به من برسه. در غیر این‌صورت هفت مار و هفت بچه! فرگل رو یادتون بیارید!»

پیام به مانند اولش با چند ثانیه صدای محیط آن جغرافیا تمام شد؛ صدای کلاغ‌هایی در دور‌دست. مولایی از آینه وسط ماشین، پشت سرش را نگاه کرد و بعد از آینه‌های کنارش پشت سرش را پایید. از ماشین پیاده شد و دور و برش را نگاه ‌کرد. اگر کسی او را می‌دید، گمان می‌برد که این مرد دیوانه است که این‌طور اطرافش را ترسیده و نگران نگاه می‌کند. تمام خستگی‌ها و بی‌خوابی‌های چند هفته اخیر رفتند پی کارشان. حالا مولایی حواس‌جمع و شش‌دانگ خیابان، روی پشت‌بام‌ها و توی ماشین‌های پارک‌شده را برانداز می‌کرد. چه باید می‌کرد؟ یک آن به ذهنش آمد که کاش پایش به این ماجرا و پرونده باز نمی‌شد.

مولایی نزدیک به بیست بار سی‌دی عادل رازی را گوش کرد. او نمی‌دانست چرا صدای او برایش آشنا بود. عادل رازی صدایی گرم و گیرا داشت. مولایی به‌جای آنکه به خانه برود، ماشین را خاموش کرد و به سازمان برگشت. با هومن پارسا هم چندبار دیگر حرف‌های عادل رازی را شنیدند. صدای کلاغ‌ها نظر مولایی را جلب کرده بود. از برخی از همکاران واحد اطلاعاتی سازمان خواسته بود برایش در بیاروند که آیا مناطقی در نزدیک تهران وجود دارد که در آن‌ها کلاغ‌ها بیش از سایر مناطق باشند؟ اما آن‌ها هیچ نیافته بودند.

هومن پارسا گفت: «از کجا فهمیده تو داری پرونده رو پی می‌گیری؟»

مولایی کمی فکر کرد و پس از سال‌ها به طرف پاکت سیگار پارسا رفت و گفت: «به نظرم می‌آد خواهر صدرا پشاآبادی با اون در ارتباطه و اون خواهر صدرا رو زیر نظر داشته و رسیده به ما.»

زیر‌نظر‌داشتن خواهر صدرا پشاآبادی هم راه به جایی نبرده بود؛ اینکه او هر روز نزدیک غروب چند کوچه پیچ‌در‌پیچ را می‌رود و به یک باجه تلفن می‌رسد، نیم‌ساعتی جلوی باجه منتظر می‌ایستد و بعد راهش را می‌گیرد و برمی‌گردد. حالا مولایی به این فکر می‌کرد که عصر در نشست پرسش و پاسخ با اصحاب رسانه چه می‌خواهد بگوید؟ بگوید که قاتل روانی، عادل رازی، برایشان یک سی‌دی فرستاده و آن‌ها را به یک معامله فراخوانده؟

مولایی پس از سال‌ها ترس به جانش افتاده بود. او مدام پرده پنجره اتاق هومن پارسا را کنار می‌زد و پایین ساختمان را نگاه کرده و به این فکر می‌کرد که چرا او شیدا را زنده فرستاد و حالا می‌خواهد که او برگردد؟

 

تعداد بازدید: 374 تاریخ بروز رسانی: جمعه 3 فروردین ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.