ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت چهاردهم )

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت چهاردهم )

داستان دنباله‌دار

هجوم به گِره کور پرونده عادل رازی.

قسمت چهاردهم

بویی که سوگند تشخیص داد، بوی نوعی از مواد مخدر نایاب و گران‌قیمت به اسم «کابُک» بود. سوگند تعریف کرد که مخدر کابک یک سالی می‌شود که به ایران وارد شده و از ویژگی‌های معروف آن، گران‌بودنش است؛ به‌طوری‌که خرید بسته‌های کابُک که به اندازه یک بند انگشت هستند، چیزی حدود یک میلیون تومان برای مصرف‌کننده‌ها آب می‌خورد و کابک محصول یکی از شهرهای هلند به اسم «روزن‌دال» است.

مولایی از سوگند پرسید که علت گران‌بودن کابک چیست و سوگند توضیح داد که فرق آن با مابقی مخدرها در مدت زمان تاثیرگذاری‌اش است؛ به‌صورتی‌که بعد از هر بار مصرف، تاثیر آن تا چند روز بر فرد باقی می‌ماند و احوالی به آدم می‌دهد شبیه به قطب شیدایی در بیماران دو‌قطبی. یکی از ویژگی‌های دیگر کابُک هم بوی آن است که شبیه وانیل است؛ همین بویی که لباس شیدا می‌داد؛ انگار فرد عطری خوش‌بو زده است.

مولایی فکری به سرش زد. به پارسا ماجرای کابُک را خبر داد و پیشنهاد داد تیم پارسا بگردند و ببینند می‌توانند ردی از کسانی پیدا کنند که کابُک را خرید و فروش می‌کنند؛ شاید تنها کسی که عادل رازی این روزها او را می‌بیند، همان ساقی کابُک است.

پارسا تلفن مولایی را درست نیم‌ساعت پس از آنکه خواهر صدراپشاآبادی را ملاقات کرده بود، جواب داد. خواهر صدرا که از خبر خودکشی برادرش خم به ابرو نیاورده بود، یک ساعت تمام جلوی پارسا نشست و به تمام سؤال‌های پارسا فقط در سه کلمه جواب داد: «بله»، «خیر» و «نمی‌دانم».

پارسا هرآنچه که پرسید، به در بسته خورد. خواهر صدرا پنجاه‌ساله بود و در خانه یک خانم و آقای دکتر کار می‌کرد. کارش هم رُفت‌و‌روب بود و پخت‌و‌پز. خانم و آقای دکتر هم چیزی از گذشته او نمی‌دانستند و فقط اظهار داشتند که او بسیار وظیفه‌شناس است؛ همین.

پارسا با هماهنگی بخش دایره مواد مخدر به‌دنبال سرنخ جدید پرونده عادل رازی رفت. مولایی و سوگند هم به رستوران رفتند تا ناهار را با هم بخورند.

مولایی گفت: «چند روزی بود به این نتیجه رسیده بودم که این پرونده حل‌شدنی نیست و مدام به این فکر می‌کردم که چرا حس کردم این پرونده برای منه.»

سوگند گفت: «شما خودتون می‌گفتین حتی اگه یک شاه برات موند و حریفت وزیر و شاه داشت، ناامید نشو، چون شاید نتونی مات کنی، اما شانس این رو داری که بازی مساوی بشه.»

مولایی یاد مسابقات شطرنجش افتاد؛ اینکه چند ماهی می‌شد که دیگر نه سری به کانال مسابقات زده و نه به محل برگزاری مسابقات رفته بود.

مولایی گفت: «دیشب یه خوابی دیدم» و خواب اینکه توی یک فلاکس چای گیر کرده بود را تعریف کرد.

سوگند چند دقیقه‌ای چیزی نگفت و به خواب پدرش فکر کرد. بعد پرسید: «صدای کسایی که بالای سرت حرف می‌زدن، آشنا نبود؟»

مولایی کمی فکر کرد و گفت: «نه؛ صداشون انگار از دور می‌اومد.»

سوگند گفت: «و وقتی آب جوش ریخته شد، از خواب پریدی؟»

مولایی گفت: «آره.»

سوگند گفت: «استادی داشتم که می‌گفت ما آدم‌ها باید توان این رو پیدا کنیم که وقتی توی خواب‌ها قرار است اتفاق ناگواری برامون بیفته، حوصله کنیم و نترسیم؛ در‌واقع می‌گفت باید اجازه بدیم اون اتفاق بیفته. مثلا اگه خرسی داره به ما حمله می‌کنه، اجازه بدیم به ما برسه و اگه می‌خواد لت‌و‌پاره‌مون کنه، بکنه.»

مولایی گفت: «چرا باید این کار رو بکنیم؟»

سوگند دست زیر چانه‌اش برد و گفت: «چون شاید همون لحظه‌ست که قراره ما متوجه چیزی بشیم.»

مولایی از اینکه دخترش این‌طور حرف می‌زد، لذت برد؛ از اینکه حالا این‌طور مثل خانم دکترها حرف می‌زند و اظهار‌نظر می‌کند.

مولایی گفت: « فکر می‌کنی خواب من به ماجرای عادل رازی ربطی داشته؟»

سوگند گفت: «شما توی این روزها به چیز دیگه‌ای هم فکر می‌کنین؟»

مولایی خندید و چیزی نگفت. بعد به این فکر کرد که خوابش چه نشانه‌ای برای او داشت و به این نتیجه رسید که سوگند راست می‌گوید. تمام پرونده‌های حل‌ناشدنی زندگی‌اش زمانی گرهشان باز شده که او به نشانه‌ها توجه کرده و طرف نشانه‌ها رفته است. حالا هم پرونده عادل رازی نشانی‌ای توی خواب او به همراه داشت که مولایی ناخواسته از خواب پریده و نفهمیده آن نشانی چه بوده است!

هم‌زمان که مولایی و سوگند ناهار و گفت‌وگویشان در رستوران را به پایان می‌بردند، تیم هومن پارسا در پرونده خواهر صدراپشاآبادی چیزی پیدا کردند؛ اینکه او در اوایل دهه هفتاد، یک روز صبح زود به کلانتری نزدیک خانه‌شان رفته و اعتراف کرده که یک دختر هشت، نُه ساله را در حوض خانه‌شان خفه کرده است، اما با پیگیری پلیس وقت معلوم می‌شود هیچ مستندی دال بر ادعای خواهر صدرا پشاآبادی وجود ندارد.

مولایی و سوگند سوار ماشین شدند. همین که ماشین راه افتاد، سوگند گفت: «شیدا رو خیلی سوال‌پیچ کردم، اما هیچی نمی‌گفت و به نظرم می‌آد که طبق یک دستور چیزی نمی‌گه.»

مولایی گفت: «به نظر می‌آد که این آدم کار خودش رو خوب بلده.»

سوگند کمربندش را بست و گفت: «چه کاری؟»

مولایی گفت: «اینکه تمام آدم‌هایی که کنارش بودن رو این‌طور گوش به فرمان خودش بکنه. وقتی سرایدار مدرسه خودکشی کرد، معلوم می‌شه که این آدم کارش رو خوب بلده. به نظرم می‌آد همه‌چیز طبق برنامه بوده و حتی احتمال می‌داده که صدرا پشاآبادی گیر بیفته.»

ذهن مولایی هنوز درگیر خوابش بود. شاید تا زمانی که هومن پارسا ماجرای خواهر صدرا پشاآبادی را به مولایی نگفت، خواب فلاکس رهایش نکرد. پارسا هم یک تیم سه‌نفره را بیست‌و‌چهارساعته مسئول کرد که خواهر صدرا پشاآبادی را زیر نظر بگیرند.

سه روز بعد، آن تیم سه‌نفره به هومن پارسا گزارش دادند که خواهر صدرا پشاآبادی هر روز قبل از غروب آفتاب از خانه بیرون می‌زند و پس از طی‌کردن چند کوچه پیچ‌در‌پیچ، به باجه تلفنی می‌رود و برای مدت شاید نیم‌ساعت جلوی آن باجه می‌ایستد و دور‌و‌برش را می‌پاید؛ انگار منتظر کسی است و بعد که خبری نمی‌شود، مسیر رفته را به طرف خانه برمی‌گردد.

مولایی مثل هر روز سراغ دفترچه یادداشت عادل رازی که به‌جا‌مانده از دوران دانشجویی‌اش بود، رفت. در یکی از صفحه‌هایش نوشته شده بود: «زمین هیچ‌وقت بی‌چراغ نمی‌ماند؛ حتی زمین‌های کنایی. حتی زمین‌های منتسب به ما؛ زمین‌هایی یادآور کلاغ‌ها و شاه‌توت‌ها!»

این جمله را شاید برای صدبار می‌شد که خوانده بود و معتقد بود حتما معنی‌ای دارد. او فکر کرد شاید دست‌نوشته‌های پدرش هم معنی داشته‌اند. «زمین‌های کنایی»؟ به این ترکیب، بیشتر از همه‌شان فکر می‌کرد، اما به جایی نمی‌رسید. به یک صفحه جلوتر رفت و به نوشته‌ای دیگر برخورد: «باید بی‌کلاغ باشند و بی‌کلاغ و بی‌کلاغ؛ موسیقی بی‌کلاغ، کلاغ و علیک و ...»

مولایی از بچه‌های واحد پژوهش پرسید که آیا همچین داده‌هایی وجود دارند که به ما بگویند مناطقی از تهران هستند که بیش از سایر مناطق کلاغ داشته باشند؛ چه در گذشته و چه حال؟

هومن پارسا نیز توانست ردی از یک ساقی مخدر کابُک بگیرد؛ پسری بیست‌و‌چند ساله که کار اصلی‌اش تعمیر موبایل بود، اما اگر جیبت پر بود، در دم‌و‌دستگاهش کابک هم پیدا می‌شد.

او را به دفتر آوردند.

 

 

تعداد بازدید: 240 تاریخ بروز رسانی: جمعه 3 فروردین ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.