ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت دوازدهم)

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت دوازدهم)

فصل دوازدهم

درک شهودی کارآگاه مولایی

 

خلاصه: یکی دیگر از آن ۹ دختر ۹‌ساله پیدا شد؛ این‌بار زنده، وسط میدان آزادی. با این تفاسیر تنها ۷ دختر دیگر پیش عادل رازی مانده‌اند. شیدا عباسی سروکله‌اش پیدا شد، اما مدام دلش می‌خواست پیش عمو عادلش برگردد. روان‌شناس‌ها آمدند تا سر در بیاورند چه شده؟ مولایی طاقتش سر آمد و دستور داد سرایدار مدرسه را که به او مظنون بودند، دستگیر شود. عادل رازی از فرستادن یک دختر آن هم زنده، می‌خواست چه پیامی را برساند؟

 

خیلی محترمانه از او خواستند که با آن‌ها همراه شود. سرایدار مدرسه که سرگرم پخت املت شبانه‌اش بود، پالتوی پشمی‌اش را به تن کرد و با سه نفر از ماموران هومن پارسا همراه شده و املت را به حال خودش روی گاز رها کرد.

یا او می‌دانست و یا ظن پارسا اشتباه بود. دو دلیل وجود داشت که سرایدار مدرسه مظنون به همکاری با عادل رازی باشد؛ اول آنکه طبق تحقیقات به‌عمل‌آمده قبل از روزی که9 دختر ربوده شوند، سرایدار و عادل رازی با یکدیگر برو‌و‌بیایی داشته‌اند؛ به‌طوری‌که طبق اظهار‌نظر کادر مدرسه، عادل رازی هر روز عصر پیش سرایدار مدرسه می‌آمد و هم‌نشینی و هم‌کلامی‌شان به‌راه بود. دوم آنکه سرایدار مدرسه بعد از اینکه دختران توسط عادل رازی دزدیده شدند، دو بار از شهر خارج شده و به هومن پارسا گفته بود که خواهری علیل در خارج از شهر دارد که گاهی به او سر می‌زند، اما طبق تحقیقات تیم هومن پارسا، خواهر علیلی با مشخصاتی که سرایدار مدرسه گفته بود، پیدا نشد.

نام سرایدار «صدرا پشاآبادی» بود. طبق گفته خودش خواهرش در روستایی به نام «نیازه» در حوالی دماوند زندگی می‌کند و آنجا در رنج و درد فراوان روز را به شب می‌رساند و گاه‌گداری صدرا برای او مایحتاج زندگی تهیه کرده و می‌برد. بعد از آنکه صدرا درباره‌ خارج‌شدنش از تهران به تیم هومن پارسا توضیح داد، دیگر سری به خواهرش در روستا نزد. تحقیقات تیم هومن پارسا به روستای نیازه رسید و خبری از خواهری علیل که فامیلی‌اش پشاآبادی باشد، نشد. پس هومن پارسا استدلالش این بود که صدرا حتما برای بار سوم از تهران خارج خواهد شد و اگر پیش عادل برود، آن‌ها می‌توانند ردش را بگیرند و تمام.

اما بعد از آن دیگر صدرا از تهران خارج نشد و حالا که شیدا عباسی پیدا شده ، صبر هومن پارسا نیز تمام شده بود.

صدرا در اتاق نشسته بود و مولایی را یاد پانزده‌سال قبل می‌انداخت؛ وقتی دنبال پسری بیست‌ساله می‌گشت که خانواده‌اش را کشته و متواری شده بود و تنها سرنخ به‌جا‌مانده از آن پسر، دختری نوزده‌ساله بود که از قضا معشوقه‌ پسر هم بود. تمام شواهد دال بر این بود که دختر از محل اختفای پسر با‌خبر است. ماجرا از اینجا بغرنج‌تر می‌شد که پسر، نوزاد خواهرش را با خودش برده بود؛ او پدر، مادر، خواهر و دامادشان را کشته و بچه‌ خواهرش را زیر بغلش زده و جایی پنهان شده بود. از همه چیز مهم‌تر برای مولایی و سایرین، نجات جان بچه از دست آن پسر به‌ظاهر روانی بود؛ اما معشوقه‌ پسر در آگاهی نشسته بود و هیچ نمی‌گفت. مولایی از هر راهی وارد شد تا اگر دختر چیزی می‌داند، بگوید، اما دختر لام تا کام چیزی نمی‌گفت. مولایی مثل همیشه‌ به بام تهران رفت، نشست و به شهر زل زد و دنبال نشانه گشت؛ نشانه‌ای از شهر تا شاید شهر حالا بگوید فرزند و دایی کجا پنهان شده‌اند؟ یک ‌ربع گذشت که چراغی چشمک‌زن توجهش را جلب کرد؛ این چراغ انگار روشن و خاموش می‌شد تا چیزی را به کارآگاه مولایی بفهماند. مولایی محاسبه کرد تا بفهمد چراغ مربوط به کدام محدوده و خیابان می‌شود. او آدرس را به دست آورد؛ نزدیک به میدان فردوسی بود. آن‌وقت‌ها موتور داشت. سوار بر موتورش به طرف میدان فردوسی رفت. چراغ چشمک‌زن مربوط به پاساژ پلاسکو بود. هر‌قدر به چراغ نزدیک‌تر می‌شد، بیشتر حس می‌کرد دارد به فرزند و دایی نزدیک‌ می‌شود. به پاساژ رسید. ساعت نزدیک به یازده شده و تک‌و‌توک مغازه‌ای باز بود. دربان از ورود مولایی ممانعت کرد و مولایی مجبور شد کارتش را نشان دهد. پس از شاید ده دقیقه بالارفتن از پله‌های پاساژ، به بام رسید. چراغ چشمک‌زن حالا از پشت در می‌چرخید و نورش هر ثانیه‌ روی صورت مولایی می‌افتاد. در را باز کرد. آسمان اردیبهشت‌ماه پر از ستاره بود و مهتاب نورش را روی بام پهن کرده بود. چرخی روی بام زد. حالا صدای گریه‌ یک بچه را می‌شنید. قلبش به‌شدت می‌زد؛ از خوشحالی بود یا از اضطراب، نمی‌دانست!

به طرف صدا رفت. پشت یک مشت خرت‌و‌پرت پسری جوان که نوزادی را در آغوش داشت، نشسته و به آسمان پر‌ستاره زل زده بود. پسر انگار نفهمیده بود چه کرده و چه بلایی سر خودش و خانواده‌اش آورده است. مولایی نزدیک‌تر رفت، بچه را از بغل دایی‌اش گرفت و پسر را بلند کرد و با هم از پله‌ها پایین رفتند.

آن شب مولایی نفهمید چه اتفاقی افتاد و نفهمید چطور سر از بام پلاسکو در آورد و پسر قاتل بیست‌ساله را پیدا کرد. وقتی پسر را تحویل داد هم نتوانست به همکارانش در سازمان توضیح دهد که به چه شکل پسر را با خواهرزاده‌اش پیدا کرده است؟

حالا صدرا پشاآبادی در اتاق منتظر بود؛ کسی که احتمال می‌رفت بداند عادل رازی و هفت دختر کجا هستند؟ مولایی و هومن پارسا به اتاق رفتند. چهره‌ مولایی برای سرایدار مدرسه آشنا بود، اما یادش نمی‌آمد که او را کجا دیده است؟

مولایی گفت: «فکر کنم داری فکر می‌کنی که من رو کجا دیدی؟ درسته؟»

صدرا پشاآبادی از جایش بلند شد، اما پارسا دست روی شانه‌اش گذاشت که بنشیند. صدرا نشست و گفت: «بله؛ دقیقا» مولایی گفت: «اومده بودم مدرسه تا دخترم رو اونجا ثبت‌نام کنم. یادت اومد؟» صدرا گفت: «آهان! بله.»

مولایی به این فکر می‌کرد که از دزدیدن 9دختر ن9ساله چه چیزی عاید این سرایدار می‌شود و همکاری‌ با عادل رازی برای او چه سودی دارد؟

به سر مولایی زد که به بام تهران برود؛ یعنی امکان داشت یک‌بار دیگر آن اتفاق محیرالعقول پیش بیاید و شهر به او اشاره کند و بفهماند که عادل رازی کجاست؟ خودش جواب خودش را داد؛ عادل رازی در شهر نبود و خارج از شهر در یک مزرعه بود.

هومن پارسا گفت: «آقای پشاآبادی، می‌خوای درباره همکاری با عادل رازی توضیحی بدی؟» صدرا پشاآبادی شروع کرد به گفتن اینکه چه رابطه‌ای! و من با او هیچ مراوده‌ای ندارم و ...

مولایی چشم‌هایش را بست و دیگر حرف‌های آن‌ها را نشنید. او به میلگرد عادل رازی فکر کرد و به اینکه همیشه همراهش بود. به مارها هم فکر کرد که بین این‌ها چه رابطه‌ای وجود دارد؛ اما هیچ‌چیز به ذهنش نرسید. کتش را به تن کرد و از اتاق بیرون رفت. او سوار ماشینش شد و به طرف دماوند به راه افتاد. در جاده‌ که حرکت می‌کرد، مثل پانزده‌سال قبل که پسر بیست‌ساله‌ قاتل را پیدا کرد، پی یک نشانه می‌گشت.

در همین زمان تلفن همراه مولایی زنگ خورد؛ سوگند بود. او از ماجرا باخبر شده بود و از مولایی خواست که اگر امکانش هست شیدا عباسی را ببیند. مولایی گفت که ترتیبش را می‌دهد. ساعت نزدیک به پنج صبح بود که دست‌از‌پا‌درازتر از روستاهای دماوند به طرف تهران برمی‌گشت که پیامی به گوشی‌اش آمد. متوجه شد که این سومین پیام پارسا بود. پیام‌ها را به ترتیب زمان ارسالشان باز کرد:

پیام اول: کجایی؟

پیام دوم: اعتراف کرد.

پیام سوم: خودکشی کرد.

مولایی تا‌جایی‌که امکان داشت پایش را روی گاز گذاشت و به طرف سازمان رفت. دوربین‌های کنترل سرعت هم پشت‌هم از او عکس انداختند.

پارسا صورتش سرخ شده و دستش را باندپیچی کرده بود. مولایی گفت: «چی شده؟» پارسا گفت: «مردک اعتراف کرد که با اون همکاری کرده و می‌دونه کجاست؛ فقط می‌خواد خواهرش ‌رو ببینه. آدرس خواهرش‌ رو داد که بریم دنبالش و بیاریمش. گفت وقتی بیارینش، همه‌چی ‌رو می‌گم. من بچه‌ها رو فرستادم پی آدرس، اما صدرا همون موقع آن‌قدر سرش‌رو به دیوار کوبید که مرد.»

مولایی یخ کرد.

 

تعداد بازدید: 290 تاریخ بروز رسانی: جمعه 3 فروردین ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.