ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت یازدهم )

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت یازدهم )

قسمت یازدهم

مزرعه عمو عادل

رهگذران میدان آزادی، سرخوش از بارش برف، دور برج می‌گشتند و عکس می‌انداختند. بالاخره یکی از آن‌ها متوجه دختربچه‌ای شد که لباس مهمانی‌ به تن داشت و می‌لرزید. کسی که متوجه‌ دختربچه شد، دختر دانشجویی بود که نیم‌ساعتی می‌شد منتظر دوستش مانده بود تا با هم به دانشگاه بروند. دختر دانشجو جلو رفت و گفت: «گم شدی؟» دختربچه که دست‌هایش را از فرط سرما زیر بغل زده بود و مدام تکان می‌خورد، به دختر دانشجو نگاه کرد و گفت: «نه.» دختر دانشجو دست روی شانه‌های دختربچه گذاشت و گفت: «پس چرا اینجا تنها...؟» دختربچه وسط حرفش پرید و گفت: «عمو الان برمی‌گرده.»

متاسفانه یا خوشبختانه، دوست دختر دانشجو در ترافیک شب یلدا و برفی تهران مانده بود و این باعث می‌شد دختر دانشجو که نامش محدثه بود، بیش‌از‌پیش در میدان منتظر بماند و دختربچه را زیر نظر بگیرد. نیم‌ساعت گذشت و خبری از برگشتن و آفتابی‌شدن عمو نشد. محدثه لرزیدن دختربچه را زیر نظر داشت و همین موجب شد به پلیس زنگ بزند و گزارش بدهد. تلفنش که تمام شد، دوستش از راه رسید و در جاده‌ برفی تهران- قزوین به طرف خوابگاهشان رفتند. پلیس گشت محدوده‌ خیابان آزادی به محوطه برج نزدیک شد و طبق گزارش، دختربچه‌ای را دید که با لباس کم زیر بارش برف می‌لرزد و انگار منتظر است تا کسی دنبالش بیاید. پلیس جلو رفت و به دختربچه پرسید: «سلام؛ تنهایی؟» سرما به جان صدای دختربچه هم افتاده بود و صدایش می‌لرزید. گفت: «نه عمو رفته چیزی بخره؛ الان بر‌می‌گرده.»

پلیس گفت: «عمو کیه؟» و دختربچه پاسخ داد: «عمو عادل»

پس از چند دقیقه سوال و جواب، پلیس تلاش کرد دختربچه را سوار ماشین پلیس کند، اما دختربچه ممانعت کرد و اعتقاد داشت باید منتظر بماند تا عمویش برگردد. وقتی پلیس دست دختربچه را گرفت، دختربچه داد و فریاد راه انداخت و گفت: «من باید منتظر عمویم بمونم.»

بالاخره به هر زحمتی که بود، دختربچه را به کلانتری بردند و پتویی به دورش انداختند تا گرم شود. دختربچه گریه می‌کرد و می‌گفت: «عمو گفت از اونجا جایی نرم. اگه بیاد ببینه نیستم، دعوام می‌کنه.»

کارآگاه مولایی و هومن پارسا پس از خبردارشدن به طرف کلانتری راه افتادند. ترافیک شهر کلافه‌شان کرده بود. آن‌ها به این فکر می‌کردند که یعنی یکی دیگر از آن دخترها پیدا شده؟ با این تفاوت که این یکی زنده است و مثل قبلی با نیش مار کشته نشده است.

هومن پارسا پشت فرمان نشسته بود. کارآگاه مولایی دانه‌های برف را که از آسمان آرام و کرشمه‌وار پایین می‌آمدند، تماشا کرده و در همین‌حال به حرکت عادل رازی فکر می‌کرد. این کار او چه معنی‌ای دارد؟ یکی را مرده به شهر فرستاده و حالا امشب یکی دیگرشان را زنده!

کارآگاه مولایی گفت: «تو فیلم  sevenرو دیدی؟» هومن پارسا گفت: «آره؛ ده‌بار»

کارآگاه مولایی نگاهش به بیرون بود. ماشینشان نیم‌ساعتی می‌شد که پانزده‌ متر هم جلو نرفته بود. مولایی گفت: «به این فکر می‌کنم که نکنه این یارو بخواد....» هومن پارسا وسط حرف‌های مولایی آمد و گفت: «بین این و اون فرق هست. اون می‌کشت. ولی این الان یکیشون رو زنده پس فرستاده.»

به کلانتری رسیدند. دختربچه خوابش برده بود. هومن پارسا چهره دختربچه نگاه کرد و از بین عکس‌های توی گوشی‌اش نام دختر را فهمید: «شیدا عباسی.»

تهران سفیدپوش شده بود که شیدا بیدار شد. اول نفهمید کجاست، اما بعد یادش آمد و شروع کرد به گریه‌کردن. مولایی و پارسا تمام مدت بالای سرش بودند. تا او بیدار شود، پارسا دستور داد نیروهای ویژه گشت‌زنی محدوده‌ خیابان آزادی بچرخند و اگر به مورد مشکوکی برخورد کردند، سریعا وارد عمل شوند.

شیدا می‌گفت که او را به همان میدان ببرند تا عمو عادل بیش از این منتظرش نماند. مولایی گفت: «نمی‌خوای ببریمت پیش پدر و مادرت؟» شیدا کمی به سوال مولایی فکر کرد؛ بعد سرش را پایین انداخت و گفت: «نه.» هومن پارسا گفت: «یعنی دلت برای مامان و بابات تنگ نشده؟» پتو از روی شانه‌های شیدا پایین افتاد و گفت: «نه! من دلم می‌خواد پیش خواهرام و عمو عادل باشم.»

هشت صبح فردا، جمعی از روان‌شناسان و روان‌پزشکان حاذق تهران به کلانتری آمدند تا تشخیص خودشان را بیان کنند. جمیع آن‌ها متفق‌القول گفتند که احتمالا عادل رازی با ترفند القاگری توانسته دختران دزدیده‌شده را به خود وابسته کند؛ حال از چه مواردی استفاده کرده، خود جای بحث و تفحص دارد. جواب شیدا عباسی هم در پاسخ هر چه از او می‌پرسیدند، فقط به یک سمت و سو می‌رفت: «عمو عادل.»

از میان همه‌ آن روان‌شناسان و روان‌پزشکان، دکتر تجدد توانست باب صحبت را با شیدا باز کند. تمام مدت مولایی و پارسا هم کنار دکتر تجدد بودند. دکتر تجدد گفت: «می‌دونستی من هم با عمو عادل دوست هستم؟»

شیدا سرش را به‌معنای ندانستن تکان داد. دکتر تجدد گفت: «من و عمو عادل دوست‌های قدیمی هستیم و من می‌خوام تو رو پیش عمو و خواهرات برگردونم؛ اما قبلش باید به چند تا سوال جواب بدی.»

شیدا این‌بار سرش را به‌معنای تأیید پایین آورد. دکتر تجدد گفت: «من می‌دونم چقدر عمو عادل مهربونه. می‌شه به من بگی چه مهربونی‌هایی با تو و خواهرات می‌کنه؟» شیدا گفت: «برای ما صبحانه‌های خوشمزه درست می‌کنه؛ همیشه نوتلا. توی مزرعه‌ عمو عادل برعکس مدرسه، همه‌ خوراکی‌ها آزاده. هر کی، هر وقت دوست داره، می‌تونه به عمو عادل بگه که الان می‌خوام درس یاد بگیرم؛ اون هم درس یاد می‌ده.» دکتر تجدد نگاهی به مولایی و پارسا انداخت و گفت: «مزرعه‌ عمو عادل ‌رو یادمه. خیلی جای قشنگیه. می‌شه به من بگی توی مزرعه چی داره؟» شیدا اول نگاهی به مولایی، بعد به پارسا و دکتر تجدد کرد و گفت: «وسایل بازی، تلویزیون خیلی بزرگ و اتاق خوراکی.»

مولایی بی‌مقدمه گفت: «چرا فرگل ‌رو مار نیش زد؟» شیدا گفت: «چون حرف گوش نمی‌کرد. هرچی عمو عادل به اون خوبی می‌کرد، اون باز حرف خودش ‌رو می‌زد.» مولایی طرف شیدا رفت و کنارش نشست. گفت: «عمو عادل اتاق مار داره؟» شیدا گفت: «نه؛ زیر زمین مار داره. پایین مزرعه یه جایی هست که پر ماره. فرگل ‌رو وقتی می‌خواست فرار کنه، گرفت و انداخت اونجا.»

مولایی گفت: «به تو گفت می‌خوام کجا ببرمت که وسط میدون رهات کرد؟» شیدا گفت: «به من گفت بریم برف‌بازی کنیم.»

پارسا گفت: «به جز عمو عادل، کس دیگه‌ای هم توی مزرعه هست؟»

شیدا سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت؛ انگار از آسمان دستور آمد که لال باشد و هیچ نگوید. برایش صبحانه آوردند و او بی‌آنکه حرفی بزند، صبحانه‌اش را خورد.

مولایی به دکتر تجدد گفت: «یعنی هفت‌تای دیگه هم این‌طوری هستند؟»

تجدد گفت: «بعید نیست.»

یک دی‌ماه بود. به خانواده عباسی خبر دادند که شیدا، دخترشان، پیدا شده است. پدر و مادر شیدا باورشان نمی‌شد و نفهمیدند چطور به کلانتری رسیدند. اما این را نمی‌دانستند که شیدا وقتی آن‌ها را ببیند، انگار نه انگار که بعد از مدت‌ها پدر و مادرش را دیده؛ آن‌ها نمی‌دانستند او فقط می‌خواهد پیش عادل رازی، راننده سرویس مدرسه‌شان برگردد.

مولایی به پارسا گفت: «می‌دونی زنده فرستادن شیدا چه معنی‌ای داره؟»

پارسا گفت: «نظرت چیه؟»

مولایی گفت: «ما و دیگران قراره بدونیم و بفهمیم آدمایی هستند که عادل رازی رو دوست دارن. اون می‌خواد به دیگران و از همه مهم‌تر، به خودش ثابت کنه که یه عده‌ای دوستش دارن و به اون نیاز دارن.»

پارسا دستور داد سرایدار مدرسه‌ دخترانه سیمین را دستگیر کنند.

تعداد بازدید: 153 تاریخ بروز رسانی: جمعه 3 فروردین ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.