ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت دهم)

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت دهم)

قسمت دهم

 

تئوری انتقام از عشق‌های قدیمی

آسمان آخرین شب پاییز رو به کبودی می‌رفت و احتمال داده می‌شد شب یلدا در تهران برف ببارد. همه جا حرف از دختر 9‌ساله‌ای بود که با نیش مار کشته شده است. سحر جلالی از تاکسی پیاده شد و به اداره‌ جنایی تهران رفت. کارآگاه مولایی و سرگرد هومن پارسا در طبقه‌ چهارم اداره منتظر او بودند. هومن پارسا سیگار می‌کشید و مولایی دفترچه خاطرات دوران دانشجویی عادل رازی را با دقت‌تر از همیشه ورق می‌زد و واکاوی می‌کرد. تلفن اتاق زنگ خورد و خبر دادند که سحر جلالی رسیده است. در اتاق را یکی از همکاران باز کرد و سحر جلالی در چارچوب در ایستاد. او سراپا سیاه پوشیده بود و چشم و ابرو و موهایش هم مثل پر کلاغ، سیاه بود. همه این‌ها مولایی را یاد مهناز سعادت می‌انداخت؛ معشوقه‌ دوران دانشجویی عادل رازی. هومن اشاره کرد تا سحر جلالی درست روبه‌رویشان بنشیند. سحر جلالی انگار عجله داشت؛ کیف و موبایلش را روی میز کنارش گذاشت و گفت: «ببخشید؛ من باید زود برم، چون شب یلدا هست و جایی دعوت هستم.»

مولایی دفترچه خاطرات را بست و گفت: «همین که اومدین، ممنونیم. من و همکارم دوست داریم که شما راجع‌به پستی که توی فیس‌بوکتون گذاشتین، بیشتر توضیح بدین.»

سحر جلالی موهای سیاهش را از روی پیشانی‌ کنار زد و گفت: «راستش مدت‌ها بود این آدم ‌رو فراموش کرده بودم تا امروز و شنیدن خبر کشته‌شدن این طفل معصوم. فکر کنم سال 85 بود که او تعقیبم می‌کرد. نفهمیدم از کجا منو پیدا کرده و کجا منو دیده و توجهی هم بهش نمی‌کردم. تا اینکه یک‌ روز ماشینم پنچر شد. اون پنچری ماشین ‌رو گرفت و کمکم کرد؛ بعد هم گفت که اگه می‌شه با هم ناهار بخوریم. منم به خاطر لطفی که به من کرده بود، قبول کردم. رفتارش عجیب بود و توی ساک همراهش یه میلگرد چند سانتی داشت. ازش می‌ترسیدم و دوست داشتم زودتر ناهار تموم بشه و ازش دور بشم. ناهار تموم شد، اما اون تموم نشد و باز هم سراغم می‌اومد. مدام می‌ترسیدم رفتاری از خودم بروز بدم که برام بد تموم بشه. به من می‌گفت: «چرا دهنت بوی بد می‌ده؟» می‌گفتم: «دهن من؟» می‌گفت: «آره. کسی تا حالا بهت نگفته؟» گفتم: «نه.»؛ بعد گفت: «من روان‌شناسی خوندم. ببخشید رک گفتم؛ احتمالا خیلی‌ها رو‌شون نمی‌شه بهت بگن!» باز سر راهم قرار می‌گرفت و همیشه هم می‌گفت که دهنم بو می‌ده. حسابی فکرم درگیر شده بود. لعنتی همه‌جا بود. یه بار اتفاقی لابه‌لای جمعیت توی بازار تجریش اونو دیدم. من اون‌وقتا توی تهران غریب بودم و همه کس و کارم شیراز بودند. توی بازار تجریش وانمود کرد که اتفاقی منو دیده. بعد گفت: «چرا به من کم‌محلی می‌کنی؟» از صمیم قلبم ازش بدم می‌اومد، اما همیشه می‌ترسیدم بهش بگم؛ تا اینکه اونجا دیدم دور‌و برم پر از آدمه و اون نمی‌تونه هیچ غلطی بکنه. حساب بعدش رو نکردم و بهش گفتم: «می‌دونید چیه؟ متاسفانه شما خیلی با تصورات من از یک مرد فاصله دارید و لطفا دیگه سر راه من سبز نشید.» حرف بدی نزدم و اونم گفت: «باشه؛ فقط می‌خواستم برای بوی دهنت بهت یه محلولی بدم؛ این ‌رو بخوری، دیگه هیچ‌وقت دهنت بوی بد نمی‌ده.» کفری شدم و گفتم: «خفه‌شو، خفه‌شو، خفه‌شو!» دقیق یادم هست که سه‌بار بهش گفتم خفه‌شو. صدام بلند بود و مردم اطرافمون ما رو نگاه می‌کردند. عادل مثل دزدها فرار کرد و متواری شد. شلوار پارچه‌ای و کتونی‌ش‌رو می‌دیدم که لابه‌لای جمعیت دور و دورتر می‌شد. احساس کردم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد. شب که برگشتم خونه، همه چیز طبیعی بود؛ تا اینکه چراغ پذیرایی ‌رو روشن کردم. وسط پذیرایی کوچک خونه‌ا‌م کلی مار می‌خزید. چنان جیغ زدم که ساکنین تمام 19 واحد دیگه ساختمون اومدن دم خونه. از خونه بیرون زدم؛ روی پله‌های جلوی خونه نشسته بودم و می‌لرزیدم. همسایه‌ها مدام می‌پرسیدن که: «چی شده؟ دزد دیدی؟» اما من فقط یک کلمه می‌گفتم: «مار!» امروز هم که خبر رو خوندم و عکس عادل رو دیدم، دوباره حس‌و‌حال اون شب برام تداعی شد. همین.»

مولایی کاغذ جلویش را پر از نوشته کرده بود. هومن پارسا گفت: «ممنون خانم جلالی؛ در صورت نیاز برای همکاری با شما تماس می‌گیریم. الان می‌تونید برید.» سحر بلند شد و رفت.

مولایی گفت: «می‌دونی حدسم چیه؟»

هومن پارسا گرمش شده بود؛ بلند شد و پنجره را باز کرد. آسمان شب یلدای تهران سرخ شده و عن‌قریب بود که برف ببارد. هومن گفت: «چی؟»

مولایی گفت: «این یه انتقام عاشقانه است از زنان!»

پارسا که کله‌اش را بیرون برده بود تا هوای سرد سر حالش بیاورد، گفت: «یعنی چی؟»

مولایی گفت: «توی تحقیقاتم به معشوقه‌ دوران دانشجویی عادل رازی برخوردم؛ دختری به اسم مهناز سعادت. عادل رازی بدجور خاطرخواهش بود، اما مهناز سعادت به او محل نمی‌گذاشت. یه روز مهناز سعادت ‌رو با یه پسر می‌بینه و سر و صورت اون‌ پسر رو با میلگرد خرد می‌کنه. این هم یه دختر دیگه که به اون هم علاقه‌مند شده و باز هم دختره دست رد به سینه‌اش زده. به نظرم هفت معشوقه‌ دیگه هم هست که همه به عادل رازی نه گفتند و همین باعث شده که اون 9 تا دختر رو بدزده.»

هومن پارسا حالا سردش شد، پنجره را بست و به تئوری مولایی فکر کرد. انتقام از زنان! تا روز قبل از پیداشدن فرگل بنیان‌زاده بر روی سقف تاکسی سمند آقای صالحی، هومن پارسا و همکارانش ردی را گرفته بودند که نشان از وجود دستیاری برای عادل رازی داشت؛ دستیاری که انگار در پروژه‌ دزدیدن 9‌دختر به عادل رازی کمک‌ کرده بود. به تدبیر هومن پارسا قرار بر این بود که دستیار عادل رازی به زندگی معمولی‌اش ادامه دهد و فعلا او را دستگیر نکنند و مورد بازجویی قرار ندهند. هومن پارسا نمی‌خواست شانس پیداکردن عادل رازی به این آسانی‌ها از دستش برود؛ پس چندنفر از همکارانش شبانه‌روز دستیار مظنون را زیر نظر داشتند؛ البته آن‌ها با اطمینان تمام نمی‌دانستند که واقعا او شریک و هم‌دست او عادل رازی هست یا نه؟ اما شواهدی وجود داشت که نشان می‌داد او با عادل رازی رابطه‌ای عمیق داشته است. هومن پارسا این‌ها را برای مولایی شرح داد.

مولایی گفت: «و این دستیار که ازش حرف می‌زنی، کیه؟»

درست است که مولایی دستیار او را می‌شناخت، اما اصلا و ابدا فکرش را نکرده بود که او می‌تواند مظنون به همکاری با عادل رازی باشد؛ هومن پارسا سیگار دیگری روشن کرد و گفت: «سرایدار مدرسه دخترانه سیمین.»

جمله‌ هومن که تمام شد، این چهره در ذهن مولایی نقش بست: «مردی 40 ساله، موهای جو‌گندمی و صورتی آفتاب‌سوخته.» مولایی ماجرای رفتنش به مدرسه و روبه‌روشدنش با سرایدار کردزبان را برای پارسا تعریف کرد.

یک ساعت بعد، وقتی تمام مردم شهر سرگرم مراسم شب یلدا بودند و هندوانه می‌خوردند و فال حافظ می‌گرفتند، مردی با کلاه نقاب‌دار، دختر 9ساله‌ای را وسط میدان آزادی رها کرد و بی‌آنکه کسی متوجهش بشود، ناپدید شد. درست نیم‌ساعت پس از آنکه دختر هنوز منتظر بود مرد پیش او برگردد و با او به خانه بروند، برف بارید و دانه‌های برف آرام‌آرام در طولانی‌ترین شب سال پایین ‌آمد تا شهر را سفیدپوش کند.

تعداد بازدید: 282 تاریخ بروز رسانی: جمعه 3 فروردین ماه 1397
  ارسال به دوستان
امتیاز کاربران:

اشتراک گذاری

نظری ثبت نشده است

فرم ثیت نظر

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.