ثبت نام | کاربر گرامی خوش آمدید!

شهر حکایت

<<  <  1  2  3  4  5  6  >  >>

تلنگری بر روح

آن روز هوا به قدری گرم شده بود که همگی گرد اجاق خاموش نشستیم. در جنگل مجاور غار چندین کندوی طبیعی زنبورعسل وجود داشت. یکی از اعضای گروه از چشمه آب سرد داخل غار کتری بزرگ را پر آب کرد و داخل آن مقداری عسل ریخت و با کمی‌ گیاه معطر صحرایی، شربتی شیرین و مطبوع درست کرد......

ادامه

چند سیزیف خوشبخت...

«سیزیف را دیدم، از کوشش بسیار در عذاب بود سنگ سختی را با نیروی بسیار بلند می‌کرد و با دست‌ها و پاهایش آن را به جلو می‌راند آن را از دامنه تا قله می‌غلتاند و می‌پنداشت که به قله رسیده است ولی ناگهان وزن سنگ غلبه می‌کرد و با سروصدایی بسیار از قدرت او خارج می‌شد و به پایین بازمی‌گشت ...

ادامه

با چشمانی باز رو به زندگی

تعطیلات میان‌ترم دانشگاه آغاز شده بود و من می‌توانستم روزهای بسیار خوبی را کنار خانواده‌ام سپری کنم. می‌دانستم مادرم برای رسیدن من به خانه لحظه‌شماری می‌کند و..........

ادامه

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت بیست و یکم)

ادامه

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت بیستم)

ادامه

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت نوزدهم)

ادامه

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت هجدهم)

ادامه

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت هفدهم)

ادامه

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت شانزدهم)

ادامه

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت پانزدهم )

ادامه

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت چهاردهم )

ادامه

داستان دنباله دار- اصل لانه کبوتری( قسمت سیزدهم)

ادامه
<<  <  1  2  3  4  5  6  >  >>

سبد خرید

تعداد: 0
قیمت: 0  ریال

تمام حقوق این سایت متعلق به مجله موفقیت می باشد.